به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان ۱۴۰۵ساعت 9:14  توسط حسين حجت  | 

در دل سنگ دلبران ، ناله اثر نمی کند
چاره ی داغ هجر را، دیده ی تر نمی کند

بسکه گرفتم ابر غم، روزنه ی بهار را
چلچله ای ز بام ما، میل گذر نمی کند

راه دراز، پیش رو، بار گناه، پشت سر
فکر سفر نمی کنی، مرگ خبر نمی کند

خفته به خاک تیره بین خیل دلاوران ولی
یک تن از این تهمتنان، سینه سپر نمی کند

بیهده بر درندگان، نسبت شر چه می دهی؟
کاین همه فتنه در جهان، غیر بشر نمی کند

یوسف مصر را بگو:سکه به نام خود مزن
هر پسری عزیز شد یاد پدر نمی کند

ناله ی آتشین من، شعله به جان شب زند
کانچه به عمر کرده ام، مرغ سحر نمی کند

سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده ام
طبع لطیف آدمی با همه سر نمی کند


مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان ۱۴۰۵ساعت 10:48  توسط حسين حجت  | 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

#

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

از: بیتا امیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵ساعت 1:5  توسط حسين حجت  | 

من شاعرم ! خوش می زنم ، از عشق و از مستی رقم

اما به چشمانت قسم ، چشم تو خوش تر می زند

من می شناسم پنجه را ، این تک نواز آشنا

عشق است هر چند این نوا ، با ساز دیگر می زند

...

ای عشق ! از آن مشرق درآ ، روشن کن این ظلمت سرا

کاین شب جدا از تو مرا ، بر دیده خنجر می زند

یک جرعه زین می نوش کن ، وز های و هو خاموش کن

عشق است اینک ! گوش کن : انگشت بر در می زند

حسین منزوی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵ساعت 16:13  توسط حسين حجت  | 

چون سرمه می‌وزی قدمت روی دیده‌هاست
لطف خط شکسته به شیب کشیده‌هاست

هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است‌
فرقی کـه بین دیده و بین شنیده‌هاست

مـوی تو نیست ریختــه بر روی شانه‌هات
هاشور شاعرانه‌ی شب بر سپیده‌هاست

من یک چنار پیـــرم و هر شاخه‌ای ز من
دستی به التماس به سمت پریده‌هاست

از عشق او بترس غزل مجلسش نرو
امروز میهمانی یوسف ندیده‌هاست

از: حامد عسکری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 22:9  توسط حسين حجت  | 

گیــرم تمام شهر پر از سرمه ریزها
خالی شده‌ است مصر دلم از عزیزها

داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد
حالا شده‌ است نوبت ابرو تمیزها

دیگر به کوه وتیشه و مجنون نیاز نیست
عشــاق قانعند به میــخ و پریزها

دستی دراز نیست به عنوان دوستی
جـــــز دستهای توطئه از زیر میزها

دل نیست آنچه جز به هوای تو می‌تپد
مجموعه ایست از رگ و اینجور چیزها

خانم بخند! که نمک خنده‌های تو
برعکس لازم است برای مریض‌ها

چون عاشقم و عشق بسان گدازه داغ
پس دست می‌زنم بـــه تمامی جیزها

از: حامد عسکری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 22:7  توسط حسين حجت  | 

تا خنده‌ی تو می‌چکد از خوشه‌ی لب‌ها

بیچاره بمی‌ها و غم نرخ رطب‌ها

دنبال دو رج بافـــه از ابریشم مویت

تبریز شده قبر عجم ها و عرب‌ها

قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است

قنداق تفنگ همـــه مشروطه طلب‌ها

از عکس تو و بغض همین قدر بگویم ….

دردا که چه شب‌ها … که چه شب‌ها… که چه شب‌ها…

قلیان چه کند گر نسپارد سر خود را

با سینــه‌ی پر آه به تابیدن تب‌ها؟

گفتم غزلی تا ننویسند محال است:

ذکر قد سرو از دهن نیم وجب‌ها

از: حامد عسکری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 22:5  توسط حسين حجت  | 

دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد
به می بفروش دلقِ ما، کز این بهتر نمی‌ارزد

به کویِ می فروشانش، به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رُخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاکِ در نمی‌ارزد؟

شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است
کلاهی دلکش است اما به تَرکِ سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غمِ دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن بِهْ که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادیِّ جهانگیری، غمِ لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر
که یک جو مِنَّتِ دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ساعت 8:33  توسط حسين حجت  | 

ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن

دوری نمی‌تواند پیوند ما بریدن

ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند

تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن

موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت

از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن

تا روح بر نیاید جهدی همی نمایم

مشتاق را نشاید یک لحظه آرمیدن

چشمی که دیده باشد آن شکل و آن شمایل

بی او ملول باشد از روی خوب دیدن

ما را به نیم‌جانی وصلت کجا فروشند؟

ارزان بود به صد جان گر می‌توان خریدن

غیرت همی نماید بر گوش دیدهٔ من

کز دور می‌تواند پیغام تو شنیدن

حیران شده است عقلم در صنع پادشاهی

کز خاک می‌تواند خورشید آفریدن

باشد همام شب‌ها در آرزوی خوابی

وقتی مگر خیالت در بر توان کشیدن

از: همام تبریزی

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:30  توسط حسين حجت  | 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد

از: سید صادق سرمد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 7:59  توسط حسين حجت  | 

پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه بود؟
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود

شور مجنونی نمیرد تا که لیلی زنده است
ورنه این بیت زبر را عاقلی کی می سرود؟

شهر نازش لیلی ار دروازه بر ما بست٬ بست
می کشم ناز سگی کو کوی لیلی رفته بود

بر سگان کوی خود گه تکه نانی میدهد
از جوانی بر سگان حسرت کشیدن مانده بود

کاسب بازار تو گشتن نه کار هر کسیست
جان دهی هجران خری از این و از آن گو چه سود؟

استخوانی سگ گرفت از لیلی و خورد و نهاد
بر دهان بگرفت مجنون و غزلها زان سرود


بهتر از هر سگ ز کویت پاسبانی میکنم
باید از هر آفتی این باغ زیبا را زدود...


سعید دبیری

برچسب‌ها: ادبیات یعنی زندگی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 7:58  توسط حسين حجت  | 

ما را همه شب نمی‌برد خواب
ای خفتهٔ روزگار دریاب

در بادیه تشنگان بمردند
وز حِلِّه به کوفه می‌رود آب

ای سخت‌کمان سست‌پیمان
این بود وفای عهد اصحاب

خار است به زیر پهلوانم
بی روی تو خوابگاه سنجاب

ای دیدهٔ عاشقان به رویت
چون روی مجاوران به محراب

من تن به قضای عشق دادم
پیرانه‌سر آمدم به کُتّاب

زهر از کف دست نازنینان
در حلق چنان رود که جُلّاب

دیوانهٔ کوی خوبرویان
دردش نکند جفای بواب

سعدی نتوان به هیچ کشتن
اِلّا به فراق روی احباب

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 9:24  توسط حسين حجت  | 

گذشت عمر و تو گویی خیال و خوابی بود
گذشته حسرت و آینده چون سرابی بود


نبود لایق تفسیر و در خور تعبیر
نه زندگی که پریشان خیال و خوابی بود


براستی که ز دریای بی کران وجود
وجود ناقص ما فی المثل حبابی بود


سری بدست نیامد مرا ز رشته ی عمر
که سر به سر گرهی بود و پیچ و تابی بود


چه رازها که نگفتیم و بارها در دل
نهفته ماند چو گنجی که در خرابی بود


ز عمر طرف نبستیم جز در آن محفل
که همزبان قلمی، همنشین کتابی بود


ز تیرگی چو شبی زندگی گذشت و در آن
فروغ عشق و جوانی چو ماهتابی بود


بشستمی همه با آب دیده دفتر عمر
در آن اگر نه از آیین عشق، بابی بود


ز عمر دوره ی برجسته شباب "نسیم"
درست همچو حبابی، به روی آبی بود


علی صدارت (نسیم)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 9:9  توسط حسين حجت  | 

شکسته‌حالی من پیش یار باید دید
خزانِ رنگ مرا در بهار باید دید

اگر چه چون دل شب فیض من نمایان نیست
مرا به دیدهٔ شب‌زنده‌دار باید دید

مقام عرض تجمل میان دریا نیست
چو موج جوهرِ من در کنار باید دید

اگر چه در خَمُشی نیز جوهرم گویاست
مرا چو تیغ دَمِ کارزار باید دید

خراب‌حالی این قصرهای محکم را
ز روزنِ نظرِ اعتبار باید دید

مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم عالم دوباره باید دید!

کجاست فرصتِ گرداندنِ ورق صائب
به‌ روی کار هم از پشتِ کار باید دید

از: صائب تبریزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:47  توسط حسين حجت  | 

تويی که نام تو در صدر سربلندان است

هنوز بر سر نی چهره تو خندان است

اگر در آتش مهرت گداختيم چه غم

جزای سوختگان در غمت دو چندان است

به احتياج سراغ از غم تو می‌گيريم

که غم قنوت نياز نيازمندان است

از آن زمان که گرفتی ز مردمان بيعت

جدال عهدشکن‌ها و پاييندان است

خوشا به تربت پاک تو سجده بردن ما

تويی که نام تو در صدر سربلندان است

از: فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 1:17  توسط حسين حجت  |