|
من شاعرم ! خوش می زنم ، از عشق و از مستی رقم اما به چشمانت قسم ، چشم تو خوش تر می زند
من می شناسم پنجه را ، این تک نواز آشنا عشق است هر چند این نوا ، با ساز دیگر می زند ... ای عشق ! از آن مشرق درآ ، روشن کن این ظلمت سرا کاین شب جدا از تو مرا ، بر دیده خنجر می زند
یک جرعه زین می نوش کن ، وز های و هو خاموش کن
عشق است اینک ! گوش کن : انگشت بر در می زند
حسین منزوی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر ۱۴۰۵ساعت 16:13  توسط حسين حجت
|
چون سرمه میوزی قدمت روی دیدههاست هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است مـوی تو نیست ریختــه بر روی شانههات من یک چنار پیـــرم و هر شاخهای ز من از عشق او بترس غزل مجلسش نرو از: حامد عسکری
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 22:9  توسط حسين حجت
|
گیــرم تمام شهر پر از سرمه ریزها داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد دیگر به کوه وتیشه و مجنون نیاز نیست دستی دراز نیست به عنوان دوستی دل نیست آنچه جز به هوای تو میتپد خانم بخند! که نمک خندههای تو چون عاشقم و عشق بسان گدازه داغ از: حامد عسکری
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 22:7  توسط حسين حجت
|
تا خندهی تو میچکد از خوشهی لبها بیچاره بمیها و غم نرخ رطبها دنبال دو رج بافـــه از ابریشم مویت تبریز شده قبر عجم ها و عربها قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است قنداق تفنگ همـــه مشروطه طلبها از عکس تو و بغض همین قدر بگویم …. دردا که چه شبها … که چه شبها… که چه شبها… قلیان چه کند گر نسپارد سر خود را با سینــهی پر آه به تابیدن تبها؟ گفتم غزلی تا ننویسند محال است: ذکر قد سرو از دهن نیم وجبها از: حامد عسکری
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 22:5  توسط حسين حجت
|
دَمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمیارزد به کویِ می فروشانش، به جامی بر نمیگیرند رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رُخ برتاب شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است چه آسان مینمود اول غمِ دریا به بوی سود تو را آن بِهْ که رویِ خود ز مشتاقان بپوشانی چو حافظ در قناعت کوش و از دنیایِ دون بگذر
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۵ساعت 8:33  توسط حسين حجت
|
ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدن دوری نمیتواند پیوند ما بریدن ترسم که جان شیرین هجران به لب رساند تا وقت آن که باشد ما را به هم رسیدن موقوف التفاتم تا کی رسد اجازت از دوست یک اشارت از ما به سر دویدن تا روح بر نیاید جهدی همی نمایم مشتاق را نشاید یک لحظه آرمیدن چشمی که دیده باشد آن شکل و آن شمایل بی او ملول باشد از روی خوب دیدن ما را به نیمجانی وصلت کجا فروشند؟ ارزان بود به صد جان گر میتوان خریدن غیرت همی نماید بر گوش دیدهٔ من کز دور میتواند پیغام تو شنیدن حیران شده است عقلم در صنع پادشاهی کز خاک میتواند خورشید آفریدن باشد همام شبها در آرزوی خوابی وقتی مگر خیالت در بر توان کشیدن
از: همام تبریزی
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:30  توسط حسين حجت
|
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند من از آن یکی گزیدم که بجز یکی ندیدم عجب از حبیبم آید که ملول می نماید اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند از: سید صادق سرمد
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 7:59  توسط حسين حجت
|
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه بود؟
برچسبها: ادبیات یعنی زندگی
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 7:58  توسط حسين حجت
|
ما را همه شب نمیبرد خواب در بادیه تشنگان بمردند ای سختکمان سستپیمان خار است به زیر پهلوانم ای دیدهٔ عاشقان به رویت من تن به قضای عشق دادم زهر از کف دست نازنینان دیوانهٔ کوی خوبرویان سعدی نتوان به هیچ کشتن
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 9:24  توسط حسين حجت
|
گذشت عمر و تو گویی خیال و خوابی بود
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 9:9  توسط حسين حجت
|
شکستهحالی من پیش یار باید دید اگر چه چون دل شب فیض من نمایان نیست مقام عرض تجمل میان دریا نیست اگر چه در خَمُشی نیز جوهرم گویاست خرابحالی این قصرهای محکم را مرا ز روز قیامت غمی که هست این است کجاست فرصتِ گرداندنِ ورق صائب از: صائب تبریزی
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:47  توسط حسين حجت
|
تويی که نام تو در صدر سربلندان است هنوز بر سر نی چهره تو خندان است اگر در آتش مهرت گداختيم چه غم جزای سوختگان در غمت دو چندان است به احتياج سراغ از غم تو میگيريم که غم قنوت نياز نيازمندان است از آن زمان که گرفتی ز مردمان بيعت جدال عهدشکنها و پاييندان است خوشا به تربت پاک تو سجده بردن ما تويی که نام تو در صدر سربلندان است از: فاضل نظری
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 1:17  توسط حسين حجت
|
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع غرقِ خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد زندگی کردن من مردن تدریجی بود از: فرخی یزدی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ساعت 9:36  توسط حسين حجت
|
واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست مژگان تو از خواب گران است نظربند یک شعله شوخ است که در سیر مقامات از بی هنران شعله ادارک مجویید تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟ کوته بود از دامن عریانی مجنون غافل کند از کوتهی عمر شکایت هر چند زمین گیر بود دانه امید صائب ز بلند اختری همت والاست از: صائب تبریزی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ساعت 2:46  توسط حسين حجت
|
از بهر چه در مجلس جانانه نباشم گرد سر آن شمع چو پروانه نباشم بی موجب از او رنجم و بی وجه کنم صلح اینها نکنم عاشق دیوانه نباشم صد فصل بهار آید و بیرون ننهم گام ترسم که بیایی تو و در خانه نباشم بیگانه شوم از تو که بیگانه پرستی آزار کشم گر ز تو بیگانه نباشم وحشی صفت از نرگس مخمور تو مستم زان است که بی نعرهٔ مستانه نباشم از: وحشی بافقی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 23:14  توسط حسين حجت
|
|
|