|
اُسُتنِ حنّانه از هِجر رسول گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون؟ مُسْنَدَت من بودم، از من تاختی گفت: خواهی که ترا نخلی کنند؟ یا در آن عالم، حقت سروی کند؟ گفت آن خواهم که دایم شد بقاش آن ستون را دفن کرد اندر زمین تا بدانی هر که را یزدان بخواند هر که را باشد ز یزدان کار و بار آنک او را نبود از اسرار داد گوید آری نه ز دل بهر وفاق گر نیندی واقفان امر کن صد هزاران ز اهل تقلید و نشان که به ظن تقلید و استدلالشان شبههای انگیزد آن شیطان دون پای استدلالیان چوبین بود غیر آن قطب زمان دیدهور پای نابینا عصا باشد عصا آن سواری کاو سپه را شد ظفر با عصا کوران اگر ره دیدهاند گر نه بینایان بدندی و شهان نه ز کوران کشت آید نه درود گر نکردی رحمت و افضالتان این عصا چه بود قیاسات و دلیل چون عصا شد آلت جنگ و نفیر او عصاتان داد تا پیش آمدیت حلقهٔ کوران به چه کار اندرید دامن او گیر کاو دادت عصا معجزهٔ موسی و احمد را نگر از عصا ماری و از استن حنین گرنه نامعقول بودی این مزه هرچه معقولست عقلش میخورد این طریق بکر نامعقول بین همچنان کز بیم آدم دیو و دد هم ز بیم معجزات انبیا تا به ناموس مسلمانی زیند همچو قلابان بر آن نقد تباه ظاهر الفاظشان توحید و شرع فلسفی را زهره نه تا دم زند دست و پای او جماد و جان او با زبانشان گرچه تهمت مینهند
+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 5:23  توسط حسين حجت
|
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
از: حسین منزوی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 2:54  توسط حسين حجت
|
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت دهانت جوجههایش را پریدن گر بیاموزد کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت بدین سان که من و تو از تفاهم عشق میسازیم از این پس عشقورزی هم، قراری تازه خواهد یافت من و تو عشق را گستردهتر خواهیم کرد، آری که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت تو خوب مطلقی، من خوبها را با تو میسنجم بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو به چشم خستهام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت
از: حسین منزوی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 2:51  توسط حسين حجت
|
هر شبم نالهٔ زاری است که گفتن نتوان
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ساعت 13:56  توسط حسين حجت
|
ای صاحب شرقی ترین احساس بودن از : زنده یاد سرکار خانم دکتر زهرا پیشرفت(رنجی) فرزند فرهیخته شاعر فقید، هادی رنجی
+ نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 0:38  توسط حسين حجت
|
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد علی الخصوص که پیرایهای بر او بستند
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را که مدتی ببریدند و بازپیوستند
به در نمیرود از خانگه یکی هشیار که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست که سروهای چمن پیش قامتش پستند
اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند
مثال راکب دریاست حال کشته عشق به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند
به سرو گفت کسی میوهای نمیآری؟ جواب داد که آزادگان تهیدستند
به راه عقل برفتند سعدیا بسیار که ره به عالم دیوانگان ندانستند
+ نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 0:16  توسط حسين حجت
|
شال بلند اُزبکـــی از گُـــل به تن داری زیبایِ من که چشم های تُرکمن داری
شیرین ترین بــودای شرق دور، می دانم در کوههای هندوکش هم کوهکن داری
جغرافیــــــای سرنوشتِ من تصــــــور کن... هر جا که هستی قعر چشمانم وطن داری
باور نخواهـــــی کرد امــــــا ای خدای شعر تو در سکوتت یک جهان شعر و سخن داری
بیـــداد کن در سرنوشت من ، بیــــــاشوبـــــم کافی است دیگر این سکوت ، این خویشتن داری!
من آرزوی روزهایــــی مثلِ تو دارم تو عاشق دیوانهیی مانند من داری
از: وحید طلعت
+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ساعت 21:10  توسط حسين حجت
|
وقت است که از چهره ی خود پرده گشایی
+ نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ساعت 2:53  توسط حسين حجت
|
گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام از: محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ساعت 18:2  توسط حسين حجت
|
نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت، خدا را ز لعل روحفزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب است اسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی
امید در کمرِ زَرکِشَت چگونه ببندم؟ دقیقهای است نگارا در آن میان که تو دانی
یکی است تُرکی و تازی، در این معامله حافظ حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ساعت 0:5  توسط حسين حجت
|
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصهای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند وان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جملهٔ بیقراریت از طلب قرار توست طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت
جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جملهٔ بیمرادیت از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستارهها والله عار آیدت
از: مولانا
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 1:7  توسط حسين حجت
|
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها واماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها آگه زرنج بادیه باشند واپس ماندگان محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق را داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها گو باغبان بر روی ما بندد در گلزار را ما را نگاهی بس بود از رخنه دیوارها با این قد رعنا اگر برطرف گلشن بگذری بندد ز طوق قمریان سرو چمن زنارها عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمان شد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها از : طبیب اصفهانی
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 21:48  توسط حسين حجت
|
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف میکند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور، صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم #مولانا
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ساعت 1:21  توسط حسين حجت
|
عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم
گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بیخان و بیمانت کنم
تو بر آنک خلق را حیران کنی من بر آنک مست و حیرانت کنم
گر کُهِ قافی تو را چون آسیا آرم اندر چرخ و گردانت کنم
ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم
تو به دست من چو مرغی مردهای من صیادم دام مرغانت کنم
بر سر گنجی چو ماری خفتهای من چو مار خسته پیچانت کنم
خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو در دلالت عین برهانت کنم
خواه گو لاحول خواهی خود مگو چون شهت لاحول شیطانت کنم
چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم
ای صدف چون آمدی در بحر ما چون صدفها گوهرافشانت کنم
بر گلویت تیغها را دست نیست گر چو اسماعیل قربانت کنم
چون خلیلی هیچ از آتش مترس من ز آتش صد گلستانت کنم
دامن ما گیر اگر تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم
من همایم سایه کردم بر سرت تا که افریدون و سلطانت کنم
هین قرائت کم کن و خاموش باش تا بخوانم عین قرآنت کنم #مولانا ۲۰ مهر ماه، زادروز دینا
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ساعت 23:42  توسط حسين حجت
|
بی تو ای سروِ روان، با گل و گلشن چه کنم؟ زلفِ سنبل چه کشَم عارضِ سوسن چه کنم؟
آه کز طعنهٔ بدخواه ندیدم رویت نیست چون آینهام روی ز آهن، چه کنم؟
برو ای ناصِح و بر دردکشان خرده مگیر کارفرمایِ قَدَر میکند این، من چه کنم؟
برقِ غیرت چو چُنین میجَهَد از مَکمَنِ غیب تو بفرما که منِ سوخته خرمن چه کنم؟
شاهِ تُرکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطفِ تَهَمتَن چه کنم؟
مددی گر به چراغی نکند آتشِ طور چارهٔ تیرهشبِ وادی ایمن چه کنم؟
حافظا خُلدِبَرین خانهٔ موروثِ من است اندر این منزلِ ویرانه نشیمن چه کنم؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ساعت 14:23  توسط حسين حجت
|
|
|