بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم

ای بارها خریده از غصه و زحیرم

من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم

جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم

خوشتر اسیری تو صد بار از امیری

خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم

خاکی به تو رسیده به از زری رمیده

خاصه دمی که گویی ای بی‌نوا فقیرم

از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را

چنگ است ورد و ذکرم باده‌ست شیخ و پیرم

ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان

در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم

من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم

گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم

خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم

بی‌تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم

ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین

ای پرده‌ها دریده کی می هلی ستیزم

من بنده الستم آن تو بوده استم

آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم

کی خندد این درختم بی‌نوبهار رویت

کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم

تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم

تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم

از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم

در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم

در قعده‌ام سلامی ای جان گزین من کن

تا بی‌سلام نبود این قعده اخیرم

من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم

من پا چرا نکوبم چون بم شده‌ست زیرم

تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت

خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم

از: مولانا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۴۰۵ساعت 3:12  توسط حسين حجت  | 

شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود

کامی از عمر که همراه تو راندم خوش بود

در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشت

بوسه ها کز لب نوش تو ستاندم خوش بود

و آن همه گل که نسیمانه به شکرانه ی تو

چیدم از باغ دل و بر تو فشاندم خوش بود

به چمنزار غزل با نی سحر آور خود

وقتی آن چشم غزالانه چراندم خوش بود

من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم

که تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود

فالی از دفتر حافظ که برای دل تو

زدم و آن غزل ناب که خواندم خوش بود

گر چه با ساعت من ثانیه ها بیش نبود

ساعتی را که کنارت گذراندم خوش بود

از: زنده یاد، حسین منزوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۴۰۴ساعت 13:54  توسط حسين حجت  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ساعت 10:6  توسط حسين حجت  | 

ما ز میخانه عشقیم گدایانی چند

باده نوشان و خموشان و خروشانی چند

ای که در حضرت او یافتهٔ بار ببر

عرضهٔ بندگی بیسر و سامانی چند

کای شه کشور حسن و ملک ملک وجود

منتظر بر سر راهند غلامانی چند

عشق صلح کل و باقی همه جنگست و جدل

عاشقان جمع و فرق جمع پریشانی چند

سخن عشق یکی بود و لی آوردند

این سخنها بمیان زمرهٔ نادانی چند

آنکه جوید حرمش گو بسر کوی دل آی

نیست حاجت که کند قطع بیابانی چند

زاهد از باده فروشان بگذر دین مفروش

خورده بینها است در این حلقه و رندانی چند

نه در اختر حرکت بود نه در قطب سکون

گر نبودی بزمین خاک نشینانی چند

ای که مغرور بجاه دو سه روزی بر ما

رو گشایش طلب از همت مردانی چند

از: حکیم سبزواری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ساعت 11:41  توسط حسين حجت  | 

اُسُتنِ حنّانه از هِجر رسول
ناله می‌زد همچو ارباب عُقول

گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون؟
گفت: جانم از فراقت گشت خون؛

مُسْنَدَت من بودم، از من تاختی
بر سر منبر تو مَسنَد ساختی

گفت: خواهی که ترا نخلی کنند؟
شرقی و غربی ز تو میوه چنند

یا در آن عالم، حقت سروی کند؟
تا تر و تازه بمانی تا ابد

گفت آن خواهم که دایم شد بقاش
بشنو ای غافل! کم از چوبی مباش

آن ستون را دفن کرد اندر زمین
تا چو مردم حَشْرْ گردد یومِ دین

تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کار جهان بی‌کار ماند

هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار

آنک او را نبود از اسرار داد
کی کند تصدیق او نالهٔ جماد

گوید آری نه ز دل بهر وفاق
تا نگویندش که هست اهل نفاق

گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن

صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان

که به ظن تقلید و استدلالشان
قایمست و جمله پر و بالشان

شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون
درفتند این جمله کوران سرنگون

پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

غیر آن قطب زمان دیده‌ور
کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر

پای نابینا عصا باشد عصا
تا نیفتد سرنگون او بر حصا

آن سواری کاو سپه را شد ظفر
اهل دین را کیست سلطان بصر

با عصا کوران اگر ره دیده‌اند
در پناه خلق روشن‌دیده‌اند

گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مرده‌اندی در جهان

نه ز کوران کشت آید نه درود
نه عمارت نه تجارتها و سود

گر نکردی رحمت و افضالتان
در شکستی چوب استدلالتان

این عصا چه بود قیاسات و دلیل
آن عصا که دادشان بینا جلیل

چون عصا شد آلت جنگ و نفیر
آن عصا را خرد بشکن ای ضریر

او عصاتان داد تا پیش آمدیت
آن عصا از خشم هم بر وی زدیت

حلقهٔ کوران به چه کار اندرید
دیدبان را در میانه آورید

دامن او گیر کاو دادت عصا
در نگر کادم چه‌ها دید از عصا

معجزهٔ موسی و احمد را نگر
چون عصا شد مار و استن با خبر

از عصا ماری و از استن حنین
پنج نوبت می‌زنند از بهر دین

گرنه نامعقول بودی این مزه
کی بدی حاجت به چندین معجزه

هرچه معقولست عقلش می‌خورد
بی بیان معجزه بی جر و مد

این طریق بکر نامعقول بین
در دل هر مقبلی مقبول بین

همچنان کز بیم آدم دیو و دد
در جزایر در رمیدند از حسد

هم ز بیم معجزات انبیا
سر کشیده منکران زیر گیا

تا به ناموس مسلمانی زیند
در تَسلُّس تا ندانی که کیند

همچو قلابان بر آن نقد تباه
نقره می‌مالند و نام پادشاه

ظاهر الفاظشان توحید و شرع
باطن آن همچو در نان تخم صرع

فلسفی را زهره نه تا دم زند
دم زند دین حقش بر هم زند

دست و پای او جماد و جان او
هر چه گوید آن دو در فرمان او

با زبانشان گرچه تهمت می‌نهند
دست و پاهاشان گواهی می‌دهند


#مولانا

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 5:23  توسط حسين حجت  | 

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت


دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت


درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت


دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت


بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم
از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت


من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت


تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم
بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت


جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

از: حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 2:54  توسط حسين حجت  | 

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

از: حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 2:51  توسط حسين حجت  | 

هر شبم نالهٔ زاری است که گفتن نتوان
زاری از دوری یاری است که گفتن نتوان


بی مه روی تو ای کوکب تابنده مرا
روز روشن شب تاری است که گفتن نتوان


تو گلی و سر کوی تو گلستان و رقیب
در گلستان تو خاری است که گفتن نتوان


چشم وحشی نگه یار من آهوست ولی
آهوی شیر شکاری است که گفتن نتوان


چون جرس نالد اگر دل ز غمت بیجا نیست
باری از عشق تو باری است که گفتن نتوان


هاتف سوخته را لاله صفت در دل زار
داغی ز لاله عذاری است که گفتن نتوان

از: هاتف اصفهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ساعت 13:56  توسط حسين حجت  | 

ای صاحب شرقی ترین احساس بودن

کی می توان در محمل یادت غنودن

بی شک شبی عطر خوش یک باغ گل را

از آن نگاه آشنا خواهم ربودن

با چلچله، با قاصدک ها، با قناری

گل می کند از عشق تو، شوق سرودن

یک آسمان باران و یک دشت شقایق

ارزانی تنها دمی را با تو بودن

عـطر شراب صد تمنا در نگاه ات

می خواندم اینک، تو را خواهم شنودن

با من بیا ای مرد رویاهای رنگین

صد پنجره احساس را باید گشودن

از : زنده یاد سرکار خانم دکتر زهرا پیشرفت(رنجی)

فرزند فرهیخته شاعر فقید، هادی رنجی

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 0:38  توسط حسين حجت  | 

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند

جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد

علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند

کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی

نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند

بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط

ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را

که مدتی ببریدند و بازپیوستند

به در نمی‌رود از خانگه یکی هشیار

که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست

که سروهای چمن پیش قامتش پستند

اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست

خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند

مثال راکب دریاست حال کشته عشق

به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند

به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری؟

جواب داد که آزادگان تهی‌دستند

به راه عقل برفتند سعدیا بسیار

که ره به عالم دیوانگان ندانستند

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی ۱۴۰۴ساعت 0:16  توسط حسين حجت  | 

شال بلند اُزبکـــی از گُـــل به تن داری

زیبایِ من که چشم های تُرکمن داری

شیرین ترین بــودای شرق دور، می دانم

در کوههای هندوکش هم کوهکن داری

جغرافیــــــای سرنوشتِ من تصــــــور کن...

هر جا که هستی قعر چشمانم وطن داری

باور نخواهـــــی کرد امــــــا ای خدای شعر

تو در سکوتت یک جهان شعر و سخن داری

بیـــداد کن در سرنوشت من ، بیــــــاشوبـــــم

کافی است دیگر این سکوت ، این خویشتن داری!

من آرزوی روزهایــــی مثلِ تو دارم

تو عاشق دیوانه‌یی مانند من داری

از: وحید طلعت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ساعت 21:10  توسط حسين حجت  | 

وقت است که از چهره ی خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شب های جدایی»

اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران
«چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»

«من در قفس بال و پر خویش اسیرم»
ای کاش تو یکبار به بالین من آیی

در بنده نوازی و بزرگی تو شک نیست
من خوب نیاموختم آداب گدایی

عمری ست که ما منتظر آمدنت، نه
تو منتظر لحظه ی برگشتن مایی

می خواستم از ماتم دل با تو بگویم
از یاد رود ماتم و دل چون تو بیایی

امشب شده ای زائر آن تربت پنهان؟
یا زائر دلسوخته ی کرب و بلایی

ای پرسشِ بی پاسخِ هر جمعه ی عشّاق
آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایی؟

از: یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ساعت 2:53  توسط حسين حجت  | 

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام

شاعر شنیدنی است، ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنوی ام، یا ببینی ام

این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با اینهمه، مخواه که تنها ببینی ام

مبهوت می شوی اگر از روزنت شبی
بی خویش، در سماع غزل ها ببینی ام

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، که ناگزیری، دریا ببینی ام

شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام

از: محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ساعت 18:2  توسط حسين حجت  | 

نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت، خدا را

ز لعل روح‌فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب است

اسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی

امید در کمرِ زَرکِشَت چگونه ببندم؟

دقیقه‌ای است نگارا در آن میان که تو دانی

یکی است تُرکی و تازی، در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ساعت 0:5  توسط حسين حجت  | 

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت

وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای

وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصه‌ای

وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند

وان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای

وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت

جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار توست

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش است

ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جملهٔ بی‌مرادیت از طلب مراد توست

ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد

از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

از: مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 1:7  توسط حسين حجت  |