|
ساقی بده پیمانهای زآن می که بیخویشم کند بر حسن شورانگیز تو عاشقتر از پیشم کند زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند نور سحرگاهی دهد فیضی که میخواهی دهد با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بداندیشم کند از:#رهی_معیری
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲ساعت 10:4  توسط حسين حجت
|
حناست آن که ناخن دلبند رشتهای یا خون بی دلیست که در بند کشتهای من آدمی به لطف تو دیگر ندیدهام این صورت و صفت که تو داری فرشتهای وین طرفهتر که تا دل من دردمند توست حاضر نبوده یک دم و غایب نگشتهای در هیچ حلقه نیست که یادت نمیرود در هیچ بقعه نیست که تخمی نکشتهای ما دفتر از حکایت عشقت نبستهایم تو سنگدل حکایت ما درنوشتهای زیب و فریب آدمیان را نهایت است حوری مگر نه از گل آدم سرشتهای از عنبر و بنفشه تر بر سر آمدهست آن موی مشکبوی که در پای هشتهای من در بیان وصف تو حیران بماندهام حدیست حسن را و تو از حد گذشتهای سر مینهند پیش خطت عارفان پارس بیتی مگر ز گفته #سعدی نبشتهای
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۲ساعت 9:10  توسط حسين حجت
|
اگر مشتاق جانانی مکن جانا گران جانی در این ره سر نمی ارزد به یک ارزن ز ارزانی حضیض چاه و اوج جاه با هم همعنان هستند نمی گردد عزیز مصر جز صدیق زندانی بجو سرچشمۀ حیوان اگر پای طلب داری که همت خضر را بخشد نجات از طبع حیوانی به آداب شریعت بند کن دیو طبیعت را در اقلیم حقیقت چون چنین کردی سلیمانی اگر مجنون لیلائی ترا آشفتگی باید نیابی خاطر مجموع را جز در پریشانی زنی گر تیشۀ مستی به بیخ ریشۀ هستی توان گفتن که فرهاد لب شیرین دورانی دُر اشک و عقیق خون بهای بادۀ گلگون بود سیب زنخدان بهتر از یاقوت رمانی بدانائی مناز ای دل که آن نقشی بود باطل اگر محصول آن حاصل نباشد غیر نادانی تو گر سودای گل داری چرا پس در پی خاری و گر دیوانۀ یاری چرا پس یار دیوانی به سیرت آدمی گاهی ملک باشد گهی حیوان نه در هر صورت انسان بود معنای انسانی اگر طوطی سخن راند که از وی آدمی ماند ندارد باز همچون مفتقر لطف سخندانی از: دیوان کمپانی سروده: آیتالله محمد حسین غروی اصفهانی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ساعت 8:48  توسط حسين حجت
|
ما را همه شب نمیبرد خواب ای خفتهٔ روزگار دریاب در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه میرود آب ای سخت کمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب خار است به زیر پهلوانم بی روی تو خوابگاه سنجاب ای دیده عاشقان به رویت چون روی مجاوران به محراب من تن به قضای عشق دادم پیرانه سر آمدم به کُتّاب زهر از کف دست نازنینان در حلق چنان رود که جُلّاب دیوانهی کوی خوبرویان دردش نکند جفای بواب سعدی نتوان به هیچ کشتن اِلّا به فراق روی احباب #سعدی_شیرازی
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۴۰۲ساعت 18:42  توسط حسين حجت
|
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد با پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجود تا سحر تسبیح گویان روی در محراب داشت دیدهام میجست و گفتندم نبینی روی دوست خود درفشان بود چشمم کاندر او سیماب داشت ز آسمان آغاز کارم سخت شیرین مینمود کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشت سعدی این ره مشکل افتادست در دریای عشق اول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت از: #سعدی_شیرازی
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ساعت 23:44  توسط حسين حجت
|
گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان اول این برف سنگین را از سرم پاک کن سپس حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را از زنده یاد: #حسین_منزوی
+ نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۴۰۲ساعت 0:27  توسط حسين حجت
|
|
|