همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد

که سمن‌برِ لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پِیَت مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد مانْد زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر

به جهان نمانْد شاهی که چو چاکرم نیامد

خِرَدَم بگفت برپر ز مسافران گردون

چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل

به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان

چه همای مانْد و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تنِ پریشان تو و آن دلِ پشیمان

که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

#مولانا

دیوان شمس تبریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ساعت 16:38  توسط حسين حجت  | 

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد

نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند

چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر

تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او

نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را

بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

#مولانا

دیوان شمس تبریزی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۳ساعت 18:12  توسط حسين حجت  | 

ای تابش شمس و قمر، وی بارش عرفان بیا

ای آفتاب مشرقی! از مشرق ایمان بیا

مردیم از بی همدمی وز حسرت بیش و کمی

آه ای نسیم خرمی از کشور جانان بیا

یعقوب جان گریان تو حیرت زلیخاخوان تو

مصرذملاحت آن تو، ای یوسف کنعان بیا

چشم محبان خیره شد جان عزیزان تیره شد

ظلمت به عالم چیره شد خورشید نورافشان بیا

از: زنده‌یاد، احمد عزیزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ساعت 0:47  توسط حسين حجت  |