|
نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت، خدا را ز لعل روحفزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب است اسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی
امید در کمرِ زَرکِشَت چگونه ببندم؟ دقیقهای است نگارا در آن میان که تو دانی
یکی است تُرکی و تازی، در این معامله حافظ حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ساعت 0:5  توسط حسين حجت
|
|
|