|
چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟
این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است
از چشــــم می گیرم آبــــی تا پـــای تا سر نسوزم زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است
ترســـم نیـایـــی و آید ، خـــاکستر من به سویت آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است
از کُشتنم دیگـــر انگار ، پــــروا نمی داری ای یــــار ! حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است
چــون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است
آه ای سفر کرده ! برگرد ، ای طاقتم برده ، برگرد برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۹ساعت 10:35  توسط حسين حجت
|
درد من این روزها از جنس دردی دیگر است کوچه ات بی من مسیر کوچه گردی دیگر است
راه آن راه است و کفش آن کفش و پا آن پا ولی – رهنورد این بار اما رهنوردی دیگر است
فرق ما در " آنچه بودیم" است با " آنچه شدیم" تو همان زن هستی و این مرد ‘ مردی دیگر است!
نقشه ی گنجی که من میخواستم پیش تو نیست! ظاهرا در سینه ی دریانوردی دیگر است
چشمهایت را که بستی با خودم گفتم : جهان – باز هم در آستان جنگ سردی دیگر است
در درونم جنگجویی از نفس افتاده و با وجود این به دنبال نبردی دیگر است
وقت خوشحالی ندارم! زندگی من فقط – داغ روی داغ و دردی روی دردی دیگر است
از : اصغر عظیمی مهر
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۹ساعت 13:53  توسط حسين حجت
|
|
|