شب جمعه ست..نثار دل مرحوم خودم... - عکس ویسگون

 

 

گرچه شاعرنشدم , با همه ی طبع ترم !

چه بلاها که سر شعر , نیامد به سرم !

 

مثل  افراد گرفتار در  آتش , دائم . 

نگرانم ، نوزد شعله ای از دور و برم !

 

پدرم خواست که شاعر بشوم , اما... من . 

بارها گفته ام این را ، که مبادا... پسرم !

 

ضعف اعصاب مرا , غربت شعرم رو کرد . 

مثلا شاعر این شهر  خرابم , خبرم !

 

شعر ناب است و حسادت , منو،  یک قوم حسود

قاتق نان  که  نه ، شد قاتل جانم , اثرم !

 

من از این کوچه ، که دل می شکنند آدمهاش . 

به  گمانم  نتوانم  ، سر  سالم  ببرم !

 

مثل سرباز ضعیفی ، که حریفش قدر است . 

نا امیدانه به سمت ، هدفم حمله  ورم !

 

من مجنون ، کم آورده از این عاقل ها . 

به  کدام ، عادل دیوانه شکایت ببرم ؟

 

فندکم ، قاتل بالفطره ی شعرم شده است . 

بسکه از خیر غزلهای خودم ,  میگذرم !

 

شب جمعه ست ، نثار دل مرحوم خودم . 

بروم ازسر بازارچه ،  خرما بخرم !

 

از : "مجتبی سپید".

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۹ساعت 10:55  توسط حسين حجت  | 

شعری زیبا از اشعار مجتبی سپید

این منم ؛ خون جگر از بدِ دوران خورده

مرد رندی که رکب های فراوان خورده   !

غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم ؟

فرض کن کوهِ شنی طعنه ی طوفان خورده !

عشق را با چه بسازد ، به کدامین ترفند ،

شاعری که همه ی عمر غمِ نان خورده ؟

چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند

قرعه بر معرکه‌ی معرکه گیران خورده

دشتمان گرگ اگر داشت ، نمی نالیدم

نیمی از گله‌ی ما را سگ چوپان خورده !

جرم من ، فاشِ مگوهاست وَ حکمم سنگین

چه کند شاهدِ سوگند به قرآن خورده ؟

شعر هم عقل ندارد که در این شهرِ شعور ،

گذرش بر من دیوانه ی دوران خورده … !

از : مجتبی سپید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹ساعت 17:14  توسط حسين حجت  |