|
این منم ؛ خون جگر از بدِ دوران خورده مرد رندی که رکب های فراوان خورده ! غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم ؟ فرض کن کوهِ شنی طعنه ی طوفان خورده ! عشق را با چه بسازد ، به کدامین ترفند ، شاعری که همه ی عمر غمِ نان خورده ؟ چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند قرعه بر معرکهی معرکه گیران خورده دشتمان گرگ اگر داشت ، نمی نالیدم نیمی از گلهی ما را سگ چوپان خورده ! جرم من ، فاشِ مگوهاست وَ حکمم سنگین چه کند شاهدِ سوگند به قرآن خورده ؟ شعر هم عقل ندارد که در این شهرِ شعور ، گذرش بر من دیوانه ی دوران خورده … ! از : مجتبی سپید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۹ساعت 17:14  توسط حسين حجت
|
|
|