گفتا: تو از کجائی کاشفته می نمایی ؟

 

گفتم: منم غریبی، از شهر آشنایی.

 

گفتا: سر چه داری، کز سر خبر نداری؟

 

گفتم: بر آستانت دارم سر گدایی .

 

گفتا: کدام مرغی، کزاین مقام خوانی؟

 

گفتم : که خوش نوایی، از باغ بینوایی.

 

گفتا: زقید هستی، رو مست شو که رستی.

 

گفتم: به می پرستی، جستم زخود رهایی.

 

گفتا : جوی نیرزد گر زهد و توبه ورزی.

 

گفتم: که توبه کردم، از زهد و پارسائی

 

گفتا: به دلربائی ما را چگونه دیدی؟

 

گفتم: چو خرمنی گل، در بزم دلربائی.

 

گفتا: من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم.

 

گفتم : به از ترنجی، لیکن به دست نایی.

 

گفتا: چرا چو ذره، با مهر عشق بازی؟

 

گفتم: از آنکه هستم سرگشته هوایی.

 

گفتا بگو خواجو در چشم ما چه بیند؟

 

گفتم: حدیث مستان سرّی بود خدایی

 

از: خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 2:32  توسط حسين حجت  | 

ای چهرهٔ زیبای تو رشک بتان آذری

هر چند وصفت می‌کنم در حسن از آن زیباتری

 

آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام

بسیار خوبان دیده‌ام اما تو چیز دیگری

 

ای راحت و آرام جان با روی چون سرو روان

زینسان مرو دامنکشان کارام جانم می‌بری

 

عزم تماشا کرده‌ای آهنگ صحرا کرده‌ای

جان ودل ما برده‌ای اینست رسم دلبری

 

عالم همه یغمای تو خلقی همه شیدای تو

آن نرگس رعنای تو آورده کیش کافری

 

خسرو غریبست و گدا افتاده در شهر شما

باشد که از بهر خدا سوی غریبان بنگری

 

از : امیر خسرو دهلوی(۶۵۱/۷۲۵ ه ق)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 2:30  توسط حسين حجت  | 

همواره عشق بی خبر از راه مي رسد

 

چونان مسافري که به ناگاه مي رسد

 

 

وا مي نهم به اشک و به مژگان تدارکش

 

چون وقت آب و جاروي اين راه می رسد

 

 

اينت زهي شکوه که نزدت سلام من

 

با موکب نسيم سحرگاه مي رسد

 

 

با ديگران نمي نهدت دل به دامنت

 

چونانکه دست خواهش کوتاه مي رسد

 

 

ميلي کمين گرفته پلنگانه در دلم

 

تا آهوي تو کي به کمينگاه مي رسد!

 

 

هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شهر

 

وقتي که سيب نقره اي ماه مي رسد

 

 

شاعر! دلت به راه بياويز و از غزل

 

طاقي بزن خجسته که دلخواه مي رسد

 

 از : زنده ياد "حسين منزوي"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 2:28  توسط حسين حجت  | 

سپــــیده جار می زنــــد از عشق لــم یــــــزل بگو

 

بگیـــــر دف به كـــــف بزن سـبد سـبد غــــزل بگو

 

 

ستاره را سه تــــار كن ، بزن به سیــــــم آخر اش

 

بپـــــاش دل در آسمـــــان ، از عشق با زحـــل بگو

 

 

" در آسمـــــان ترین زمین " طلوع می كنـــی یقین

 

حدیـــــث از ابـــد بخـــوان ؛ حكایــــت از ازل بـــگو

 

 

سحــــــر شــــــد از ســـرم ببر خــماری شبانـه را !

 

پــــیــــاله ای غزل بریز از عشـــق بی گــــسل بگـو

 

 

شــــراب تـــــلـخ دور كــــن ، دو جام مثـــنــوی بده

 

"دو بیت از شكر بخوان ،سه مصرع از عسل بگو"

 

 

آخرین غزل از زنده یاد زهرا پیشرفت(فرزند شاعر فقید؛ هادی پیشرفت متخلص به «رنجی»)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 2:27  توسط حسين حجت  | 

بــــه دل هـــــوای تـــو دارم و بر و دوشت

که تا سپیده دم امشب کشم درآغوشت

 

چنان نسیم که گلبرگ ها ز گل بکند

برون کنم ز تنت برگ برگ تن پوشت

 

گهی کشم به برت تنگ و دست در کمرت

گهـــی نهم سر پــــر شور بـر سر دوشت

 

چه گوشواره ای از بوسه های من خوش تر

کـــه دانه دانه نشیند بــــه لالـــه ی گوشت

 

گریز و گـم شدن ماهیان بوسه ی من

خوش است در خزه مخمل بنا گوشت

 

ترنمــــی است  در آوازهــــای پایانــــی

که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت

 

چو میرسیم بــــه آن لحظه هــــای پایانی

جهان و هر چه در آن می شود فراموشت

 

چه آشناست در آن گفت وگوی راز و نیاز

نگــــاه  من  با  زبــان  نـگاه  خـــاموشت

 

از زنده یاد : حسین منزوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 2:26  توسط حسين حجت  | 

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

حسین منزوی

امروز، ۱۶ اریبهشت، سالروز آسمانی شدن حسین منزوی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 23:39  توسط حسين حجت  | 

اول شوال ، عید سعید فطر سال 1401 شمسی 1443 قمری 2022 میلادی

 

مقارنه ی ماه و خورشید برای شروع ماه شوال 1443، روز یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1401 شمسی برابر با 1 می 2022،  ساعت 20:28 شب به وقت جهانی و 00:59:58 به وقت رسمی ایران کشور خواهد بود.

image-1343

 

همان‌طور که در تصویر بالا دیده می‌شود، رؤیت هلال در ‌شنبه شب 10 اردیبهشت ماه 1401 در تمام نقاط جهان غیرممکن است. از این رو، روز یکشنبه 11 اردیبهشت 1401، سی امین روز ماه مبارک رمضان برای بسیاری از کشورهای اسلامی (است که اول ماه مبارک را در 13 فروردین آغاز کردند) و روز بیست و نهم در ایران می باشد(که روز 14 فروردین را اول ماه دانسته اند).

image-1342

 

اما با توجه به تصویر بالا، در یکشنبه شب 11 اردیبهشت ماه 1401 شمسی و اول می 2022، رؤیت با چشم غیرمسلح و به آسانی در آمریکای مرکزی، جنوب آمریکای شمالی و بخش‌هایی از آمریکای جنوبی (قسمت سبز رنگ) و به شرط این که آسمان صاف و رصد کننده از تجربه و تخصص کافی برخوردار باشد در بیشتر مناطق آمریکای جنوبی و قاره آفریقا به استثنای بخش جنوبی آن(قسمت صورتی رنگ) ممکن است و هم چنین با چشم مسلح در بعضی از مناطق آمریکای جنوبی و بعضی مناطق آفریقا، اروپا و آسیا(قسمت آبی رنگ) رویت این هلال امکان پذیر است.

با عنایت به آنچه که نوشته شد، روز دوشنبه 12 اردیبهشت 1401، اول ماه شوال 1443 و روز عید سعید فطر است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 15:45  توسط حسين حجت  | 

حیلت رها كن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

هم خویش را بیگانه كن هم خانه را ویرانه كن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

 

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از كینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

 

باید كه جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

 

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

 

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را كاشانه شو كاشانه شو

 

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا كشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

 

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

 

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

كمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

 

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

 

تا كی دوشاخه چون رخی تا كی چو بیذق كم تكی

تا كی چو فرزین كژ روی فرزانه شو فرزانه شو

 

شكرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شكرانه شو شكرانه شو

 

یك مدتی اركان بدی یك مدتی حیوان بدی

یك مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

 

ای ناطقه بر بام و در تا كی روی در خانه پر

نطق زبان را ترك كن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 1:42  توسط حسين حجت  |