عید آمد و عید آمد و آن بخت سعید آمد برگیرو دهل می زن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون، غلغل شنواز گردون کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان ، رقصان وغزل گویان کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی کان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد
زان قدرت پیوستن ، داوود نبی مستش تا موم کند دستش ، گر سنگ و حدید آمد
عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما برعید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد؟
زو زهر شکرگردد، زو ابرقمر گردد زو تازه وتر گردد هرجا که قدید آمد
برخیز و به میدان رو ، در حلقه رندان رو رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غمهاش همه شادی ، بندش همه آزادی یک دانه بد و دادی ، صد باغ مزید آمد
من بنده آن شرقم ، در نعمت آن غرقم جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن رو صبرکن از گفتن چون صبر کلید آمد از : مولانا
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 19:53  توسط حسين حجت
|
|
|