.jpg)
ياد دارم يك غروب سرد سرد ...
مي گذشت از توي كوچه دوره گرد:
دوره گردم ، كهنه قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم ...
كاسه و ظرف سفالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي زد وبغضش شكست
اول سال است و نان در خانه نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!
بوي نان تازه هوش از ما ربود ...
اتفاقا مادرم هم روزه بود ........
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود...
بدتر از اين خواهرم دلگير بود .
مشكل ما درد نان تنها نبود؛
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
باز آواز درشت دوره گرد ...
پرده انديشه ام را پاره كرد :
دوره گردم ، كهنه قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي مي خرم
خواهرم بي روسري بيرون دويد؛
گفت: آقا سفره خالي مي خريد!!!
از : محمد رضا یعقوبی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 18:36  توسط حسين حجت
|