سرو كي اين قدو قامت دارد


اين چمن رنگ قيامت دارد



رخ حيرت- نظر ما مات است


نفي ، اينجا پدر اثبات است



اي رخ آينه ها ماه از تو


گيج شد حيرت ما آه از تو



لب آن چشمه كه فطرت دل شد


مشرب فلسفي ما گل شد



ناگهان عقل به زانو افتاد


شيهه در اسب ارسطو افتاد



ناگهان زاري ما زمزم زد


عشق در من به تجلي دم زد



ناگهان هيمنه شد حال دلم


عشق افتاد به دنبال دلم



عشق در من نم گيسوئی زد


دل ديوانه من هوئی زد



پس زبان دل من لاتی شد


دل من رند خراباتی شد



آه ای عشق که من خون توام


من رگم را همه مدیون توام



عشق اي كودكي شادي ما


عشق اي بيشه آبادي ما



عشق اي من همه قربان شما


قسم جاني من جان شما



عشق! من كهنه خريدار توام


كشته و مرده ديدار توام



كاش بوديم دو فنجان با هم


زير گلهاي خيابان با هم



بي تو من كوچه سرد نفسم


بي تو من منتظر هيچكسم



كي به وهمي بتنيم از چشمت


استكاني بزنيم از چشمت



باز گرد و به حريقم بنگر


به گل دست غريقم بنگر



ناله ام تكيه به آوخ زده است


سوختم بي تو دلم يخ زده است



اي لب بام نظر شهپر تو


دانه فطرت ما كفتر تو



ما عرق كرده حالات توايم


نرگس ناز خيالات توايم



نيست معلوم چه افتاد از ما


ناكس آخر نكني ياد از ما



به هوايي كه بسوزد از داغ


كاشتي سينه ما را در باغ



مي رود فصل طرب جوش مكن


حرف اين لاله رخان گوش مكن



وعده تير و دي و اسفندند


گلعذاران همه خالي بندند



حال از خود شدن بت دارد


عشق، اينقدر تفاوت دارد



چه يتيميست بشر در عالم


سين و جيمي ست بشر در عالم



غيب زد عشق و رد پايش نيست


چند وقتيست كه پيدايش نيست



عشق حلاج تو ، علافم كرد


لاله خون شده از نانم كرد



كاش ما را سر خط مي كردند


بر لب دجله به شط مي كردند



عشق، بي آينه حيرت دارد


عاشقي يك رگ غيرت دارد



مرهم لاله ما سوختن است


عاشقي داغ خود آموختن است



عشق يك قله دورادور است


عشق يك منظره مغرور است



عشق با ما به چمن مي آيد


در لب ما به سخن مي آيد



عشق يك تپه تر- دامان است


عشق يك چادر و يك چوپان است



عشق، شمشير عقوبت دارد


عشق، تمرين غروبت دارد



عشق يك نوع به خود مشت زني ست


عشق يك ورزش روحي - بدني ست



عشق، عصمت به تو مي آموزد


علم و حكمت به تو مي آموزد



عشق تقويم شب و زاريهاست


عشق برنامه بيداريهاست



عشق ادراك تورا مي نوشد


عشق، از روح تو تن مي پوشد



عشق ، اندوه تورا مي بويد


عشق، جوراب تو را مي شويد



گل، شهادت شده در كوچه ما


عشق، عادت شده در كوچه ما



گرگها زخم شب ديجورند


مردم عاشق ما مغرورند



خشت هاشان ردي از خم دارد


كوزه شان رنگ تفاهم دارد



چشمه و كوه و غروبي داريم


ما عجب كشور خوبي داريم

 

 از شاعر دلسوخته : احمد عزیزی (در این ماه مبارک برای سلامتی او دعا کنیم)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 1:37  توسط حسين حجت  |