سر به گریبان خواب، از چه فرو بردهای ؟
بر قد روشندلان، جامه بریده است صبح
حاجت شمع و چراغ، نیست شب عمر را
تا تو نفس میکشی، تیغ کشیده است صبح
شمعی بس است ظلمت آیینه خانه را
رنگین شود ز یک گل خورشید، باغ صبح
عیش امروز علاج غم فردا نکند
مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح
زان پیش کز غبار نفس بی صفا شود
لبریز کن سبوی خود از آب جوی صبح
د
دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر
وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را
اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
بغیر شهد خموشی کدام شیرینی است
که از حلاوت آن، لب به یکدیگر چسبد
نه از روی بصیرت سایه بال هما افتد
سیه مست است دولت، تا کجا خیزد، کجا افتد
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی
که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون
آخر این سلسله بر گردن ما میافتد!
حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد
به نسیمی ورق لاله و گل بر گردد
دم جان بخش نسیم سحری را دریاب
پیش ازان کز نفس خلق مکدر گردد
دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است
که اگر بازستانند، دو چندان گردد!
هرگز ز کمانخانهٔ ابروی مکافات
تیری نگشایم که به من باز نگردد
طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد
دو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد
چو برگ سبز کز باد خزانی زرد میگردد
نشیند هر که با من یک نفس، همدرد میگردد
به پیغامی مرا دریاب اگر مکتوب نفرستی
که بلبل در قفس از بوی گل خشنود میگردد
گرانی میکند بر تن، چو سر بی جوش میگردد
سبو چون خالی از می گشت، بار دوش میگردد
آدمی پیر چو شد، حرص جوان میگردد
خواب در وقت سحرگاه گران میگردد
ز روی گرم، کار مهر تابان میکند ساقی
ازین میخانه کس با دامنتر بر نمیگردد
دلیل راحت ملک عدم همین کافی است
که هر که رفت به آن راه، برنمیگردد
مرا نتوان به نازو سرگرانی صید خود کردن
نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمیگردد
عزیزی هر که را در مصر هستی از سفر آید
مراداغ دل گم گشته از نو تازه میگردد
مرا گر خندهای چون غنچه در سالی شود روزی
به لب تا از ته دل میرسد، خمیازه میگردد
هزار حیف که در دودمان عشق نماند
کسی که خانهٔ زنجیر را بپا دارد!
ندیدم یک نفس راحت ز حس ظاهر و باطن
چه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟
کجاست عالم تجرید، تا برون آیم
ازین خرابه که یک بام وصد هوا دارد
درین میخانه از خاکی نهادان، چون سبوی می
که بار دوش میگردد که بار از دوش بردارد؟
ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم
که در غربت بود، هر کس عزیزی در سفر دارد
میشوم چون تهی از باده، به سر میغلتم
همچو خم بر سر پا زور شرابم دارد
نمیگردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتن
چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
کدام روز که صد بت نمیتراشد دل ؟
خوشا حضور بر همن که یک صنم دارد
به جان رساند مرا داغ دوستان دیدن
چه دلخوشی خضر از عمر جاودان دارد؟
ز درد خویش ندارم خبر، همین دانم
که هر چه جز دل خود میخورم زیان دارد
فغان که آینه رخسار من نمیداند
که آشنایی تردامنان زیان دارد
دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد
دیوانهٔ ما طالع زنجیر ندارد
اندیشه تکلیف در اقلیم جنون نیست
در کوچهٔ زنجیر عسس راه ندارد
میان خوف و رجا حالتی است عارف را
که خنده در دهن و گریه درگلو دارد
مرا سرگشتگی نگذاشت بر زانو گذارم سر
خوشا منصور کز دار فنا سر منزلی دارد
قدم به چشم من خاکسار نگذارد
ز ناز پا به زمین آن نگار نگذارد
بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر
چنان رود که دل مور را نیازارد
حضور قلب بود شرط در ادای نماز
حضور خلق ترا در نماز میآرد
مرو از پرده برون بر اثر نکهت زلف
که سر از کوچهٔ زنجیر برون میآرد!
عرق شبنم گل خشک نگشته است هنوز
مگذارید که گلچین به شتابش ببرد
دل سودازده عمری است هوایی شده است
آه اگر راه به آن زلف پریشان نبرد!
آه سردی خضر راه ما سبکباران بس است
هر نسیمی از چمن برگ خزان را میبرد
یک جا قرار نیست مرا از شتاب عمر
در رهگذار سیل، که را خواب میبرد؟
عشق، اول ناتوانان را به منزل میبرد
خار و خس را زودتر دریا به ساحل میبرد
ما را به کوچهٔ غلط انداختن چرا؟
دل را بغیر زلف پریشان که میبرد؟
پیری به صد شتاب جوانی ز من گذشت
پل را ندیدهام که ز سیلاب بگذرد
ای کارساز خلق به فریاد من برس
زان پیشتر که کار من از کار بگذرد
از کوچهای که آن گل بی خار بگذرد
موج لطافت از سر دیوار بگذرد
همرهان رفتند اما داغشان از دل نرفت
آتشی بر جای ماند کاروان چون بگذرد
دولت سنگدلان زود بسر میآید
سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
بنای توبهٔ سنگین ما خطر دارد
اگر بهار به این آب و تاب میگذرد
دل دشمن به تهیدستی من میسوزد
برق ازین مزرعه با دیدهتر میگذرد
در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیست
خار دیوار ترا آب ز سر میگذرد
در معرکهٔ عشق، دلیرانه متازید
بر صفحهٔ دریا نتوان مشق شنا کرد
آسایش تن غافلم از یاد خدا کرد
همواری این راه مرا سر به هوا کرد
از تزلزل بیش محکم شد بنای غفلتم
رعشه پیری مرا آگاه نتوانست کرد
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
مرا ز یاد تو برد و ترا ز خاطر من
ستم زمانه ازین بیشتر چه خواهد کرد؟
مادر خاک به فرزند نمیپردازد
روی در منزل و ماوای پدر باید کرد
بر جبههاش غبار خجالت نشسته باد!
سیلی که بر خرابه من ترکتاز کرد
مست خیال را به وصال احتیاج نیست
بوی گلم ز صحبت گل بی نیاز کرد
شیرازهٔ بهار تماشا گسسته بود
تا مرغ پر شکستهٔ ما فکر بال کرد
گل کرد چون شفق ز گریبان و دامنش
چندان که چرخ خون مرا پایمال کرد
ز آب من جگر تشنهای نشد سیراب
چه سود ازین که فلک لعل آبدارم کرد؟
مرا به حال خود ای عشق بیش ازین مگذار
که بی غمی یکی از اهل روزگارم کرد!
علاج غم به می خوشگوار نتوان کرد
به آب، آینه را بی غبار نتوان کرد
مصیبت دگرست این که مرده دل را
چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد
اینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس است
زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد
چون ماه درین دایره هر چند تمامم
از پهلوی خویش است مدارم چه توان کرد
شوریده تر از سیل بهارم چه توان کرد
در هیچ زمین نیست قرارم چه توان کرد
شیرازه نگیرد به خود اوراق حواسم
بر هم زدهٔ زلف نگارم چه توان کرد
رنگها در روز روشن مینماید خویش را
از سیه کاری مرا موی سفید آگاه کرد
صفحهٔ روی ترا دید و ورق برگرداند
ساده لوحی که به من دوش نصیحت میکرد
به بلبلان چمن ای گل آنچنانسر کن
که در بهار سر از خاک برتوانی کرد
فغان که کاسهٔ زرین بی نیازی را
گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد
بهوش باش دلی را به سهو نخراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد
درین دو هفته که ما برقرار خود بودیم
هزار دولت ناپایدار رفت به گرد
کجاست تیشه فرهاد و مرگ دستآموز؟
که ماند کوه غم و غمگسار رفت به گرد
از حجاب حسن شرم آلودهٔ لیلی، هنوز
بید مجنون سر به پیش انداختن بار آورد
مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد
غنچهٔ خاموش، بلبل را به گفتار آورد
گریهها در پرده دارد عیشهای بیگمان
خندهٔ بی اختیار برق، باران آورد
عشق شورانگیز پیش از آسمان آمد پدید
میزبان اول نمکدان بر سرخوان آورد
کوچهٔ زنجیر بن بست است در ظاهر، ولی
هر که رفت آنجا، سر از صحرا برون میآورد
خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیست
یوسف ما راکه از زندان برون میآورد؟
من که روزی از دل خود میخورم در آتشم
وای بر آنکس که نعمتهای الوان میخورد
کمکم دل مرا غم و اندیشه میخورد
این باده عاقبت سر این شیشه میخورد
دل را به هم شکن که ازین بحر پر خطر
تا نشکند سفینه به ساحل نمیورد
ز مرگ تلخ پروا نیست بی برگ و نوایان را
چراغ تنگدستان خامشی را از هوا گیرد
کدام آتش زبان کرد این دعا در حق من یارب
که دامن هر که راسوزد، مرا آتش به جان گیرد
به آه داشتم امیدها، ندانستم
که این فلک زده هم رنگ آسمان گیرد
فریب عقل خوردم، دامن مستی رها کردم
ندانستم که اینجامحتسب هشیار میگیرد
چه مشکل خوان خطی دارد سر زلف پریشانش
که در هر حرف او صد جا زبان شانه میگیرد!
نیم سنگ فلاخن، لیک دارم بخت ناسازی
که برگرد سر هر کس که گردم، دورم اندازد
جنونی کو که آتش در دل پر شورم اندازد
ز عقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد
گریبان چاک از مجلس میا بیرون، که میترسم
گل خورشید خود را در گریبان تو اندازد
دل بیدار ازین صومعهداران مطلب
کاین چراغی است که در دیر مغان میسوزد
شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابی
به پایان تا رسد یک شمع، صد پروانه میسوزد
ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود میبالی
باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد
کند معشوق را بی دست و پا، بیتابی عاشق
بلرزد شمع بر خود، چون ز جا پروانه برخیزد
نام بلبل ز هواداری عشق است بلند
ورنه پیداست چه از مشت پری برخیزد
گر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد
کسی کز طاق دل افتاد از جا برنمیخیزد
کدام دیدهٔ بد در کمین این باغ است ؟
که بی نسیم، گل از شاخسار میریزد
دامن صحرا نبرد از چهرهام گرد ملال
میروم چون سیل، تا دریا به فریادم رسد
به تماشا ز بهشت رخ او قانع باش
که گل و میوه این باغ به چیدن نرسد
قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند
به من خسته بجز چشم پریدن نرسد
تو ز لعل لب خود، کام مکیدن بردار
که به ما جز لب خمیازه مکیدن نرسد
به اندک روی گرمی، پشت بر گل میکند شبنم
چرا در آشنایی اینقدر کس بیوفا باشد؟
دشمن خانگی از خصم برونی بترست
بیشتر شکوهٔ یوسف ز برادر باشد
به آهی میتوان دل را ز مطلبها تهی کردن
که یک قاصد برای بردن صد نامه بس باشد
مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان
سر خود میخورد آن پسته که خندان باشد
غم مرا دگران بیش میخورند از من
همیشه روزی من رزق دیگران باشد
نیست پروای اجل دلزدهٔ هستی را
شمع ماتم ز چه دلگیر ز مردن باشد؟
تا به چند از لب میگون تو ای بی انصاف
روزی ما لب خمیازه مکیدن باشد؟
من بر سر آنم که به زلف تو زنم دست
تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد؟
تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد
مشو از صحبت بی برگ و نوایان غافل
که شب قدر نهان در رمضان میباشد
ز انگشت اشارت، در گریبان خارها دارم
بلایی آدمی را بدتر از شهرت نمیباشد
مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری
عجب کاری برای مردم بیکار پیدا شد!
مسلمان میشمردم خویش را، چون شد دلم روشن
ز زیر خرقهام چون شمع صد زنار پیدا شد
یک چشم خواب تلخ، جهان در بساط داشت
آنهم نصیب دیده شور حباب شد
غفلت نگر که بر دل کافر نهاد خویش
هر خط باطلی که کشیدم صلیب شد
به امید بهشت نسیه زاهد خون خورد، غافل
که خود باغ بهشت از یک دوساغر میتواند شد
شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست
که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
رهرو صادق و سامان اقامت، هیهات
صبح چون کرد نفس راست، روان خواهد شد
با زاهدان خشک مگو حرف حق بلند
منصور را ببین که چه از دار میکشد
آن که دامن بر چراغ عمر من زد، این زمان
آستین بر گریه شمع مزارم میکشد
کی سر از تیغ شهادت جان روشن میکشد؟
شمع در راه نسیم صبح گردن میکشد
به تازیانه غیرت سری بر آر از خاک
که دانه سبز شد و خوشه کرد و خرمن شد
دل خراب مرا جور آسمان کم بود
که چشم شوخ تو ظالم هم آسمان گون شد!
مشو غافل درین گلشن چو شبنم از نظر بازی
که تا برهم گذاری چشم را، افسانه خواهی شد
بهار نوجوانی رفت، کی دیوانه خواهی شد؟
چراغ زندگی گل کرد، کی پروانه خواهی شد؟
در کوی میکشان نبود راه، بخل را
اینجاز دست خشک سبو آب میچکد
چنین کز بازگشت نوبهاران شد جوان عالم
چه میشد گر بهار عمر ما هم باز میآمد؟
از شوق آن بر و دوش، روزی بغل گشودم
آغوش من چو محراب، دیگر به هم نیامد
ره ندارد جلوهٔ آزادگی در کوی عشق
سرو اگر کارند اینجا بید مجنون میدمد
شوق من قاصد بیدرد کجا میداند؟
آنقدر شوق تو دارم که خدا میداند!
دل ز بیعشقی درون سینهام افسرده شد
داغ این قندیل روشن در دل محراب ماند
عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند
مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند
زین گلستان که به رنگینی آن مغروری
مشت خاکی به تو ای باد سحر خواهد ماند
زینهمه لاله بی داغ که در گلزارست
داغ افسوس بر اوراق جگر خواهد ماند
رفت ایام شباب و خارخار او نرفت
مشت خاشاکی ز سیل نو بهاران باز ماند
عاقبت در سینهام دل از تپیدن باز ماند
بس که پر زد در قفس این مرغ از پرواز ماند
از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
ز خوشه چینی این چهرههای گندم گون
سفید را به نظر یک جو اعتبار نماند
خزان رسید و گل افشانی بهار نماند
به دست بوسه فریب چمن، نگار نماند
معاشران سبکسیر از جهان رفتند
بغیر آب روان هیچ کس به باغ نماند
چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت ؟
که در فضای زمین، گوشهٔ فراغ نماند
از پشیمانی سخن در عهد پیری میزنم
لب به دندان میگزم اکنون که دندانم نماند
به صد خون جگر دل را صفا دادم، ندانستم
که چون آیینه روشن شد، به روشنگر نمیماند
گلوی خویش عبث پاره میکند بلبل
چو گل شکفته شود، در چمن نمیماند
بازیچهٔ نسیم خزانند لالهها
دامن اگر به دامن کهسار بستهاند
از صدر تا رسندبزرگان به آستان
از عالم آستانه نشینان گذشتهاند
سر مپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوهدار
کز برای دیگران این برگ و بارت دادهاند
در گشاد غنچهٔ دلهای خونین صرف کن
این دم گرمی که چون باد بهارت دادهاند
عشق بالادست و جان بیقرارم دادهاند
ساغر لبریز و دست رعشه دارم دادهاند
نومید نیستم ز ترازوی عدل حق
زان سر دهند هر چه ازین سر ندادهاند
بر زمین ناید ز شادی پای ما چون گردباد
تا لباس خاکساری در بر ما کردهاند
ماطوطیان مصر شکرخیز غربتیم
ما را ز شیر صبح وطن باز کردهاند
یارب چه گل شکفته، که امروز در چمن
گلها به جای چشم، دهن باز کردهاند !
ایمن نیم ز سرزنش پای رهروان
کشت مرا به راهگذر سبز کردهاند
نیست در روی زمین، یک کف زمین بیانقلاب
وقت آنان خوش که در زیر زمین خوابیدهاند
نیست چندان ره به ملک بیخودی از عارفان
تا برون از خویش میآیند، در میخانهاند
برنمی دارد شراکت ملک تنگ بیغمی
زین سبب اطفال دایم دشمن دیوانهاند
خامهام، گفت و شنیدم به زبان دگری است
من چه دانم چه سخنها به زبانم دادند ؟
به چه تقصیر، چو آیینه روشن یارب
تخته مشق پریشان نفسانم کردند؟
مستی از شیشه و پیمانه خالی کردند
ساده لوحان که در کعبه و بتخانه زدند
کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟
یوسف نه عزیزی است که در چاه گذارند
بردار نقاب ای صنم از حسن خداداد
تا کعبه روان روی به بتخانه گذارند
رمزی است ز پاس ادب عشق، که مرغان
شب نوبت پرواز به پروانه گذارند
درآمدم چو به مجلس، سپند جای نمود
ستاره سوختگان قدردان یکدگرند
ز رفتگان ره دشوار مرگ شد آسان
گذشتگان پل این سیل خانه پردازند
طی شد ایام جوانی از بناگوش سفید
شب شود کوتاه، چون صبح از دو جانب سر زند
یک صبحدم به طرف گلستان گذشتهای
شبنم هنوز بر رخ گل آب میزند!
نه ماه فلک سیرم و نه مهر جهانتاب
تا بوسهٔ من بر لب بام تو نویسند
از دست رود خامه چو نام تو نویسند
پرواز کند دل چو پیام تو نویسند
ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافل
که موجها همه با یکدیگر هم آغوشند
طمع ز اختر دولت مدار یکرنگی
که هر چه سبز کند آفتاب، زرد کند
شحنهٔ دیده وری کو، که درین فصل بهار
هر که دیوانه نگشته است به زنجیر کند!
سخن عشق اثر در دل زهاد نکرد
نفس صبح چه با غنچهٔ تصویر کند؟
قامت خم مانع عمر سبکرفتار نیست
سیل از رفتن نمیماند اگر پل بشکند
تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است
میزند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند
تا سبزه و گل هست، ز می توبه حرام است
نتوان غم دل را به بهار دگر افکند
دور گردان را به احسان یاد کردن همت است
ورنه هر نخلی به پای خود ثمر میافکند
دامن شادی چو غم آسان نمیآید به دست
پسته را خون میشود دل، تا لبی خندان کند
دل در آن زلف ندارد غم تنهایی ما
به وطن هر که رسدیاد ز غربت نکند
آرزو در طبع پیران از جوانان است بیش
در خزان، هر برگ، چندین رنگ پیدا میکند
دیدن آیینه را بر طاق نسیان مینهی
گر بدانی شوق دیدارت چه با دل میکند
خانهٔ چشم زلیخا شد سفید از انتظار
بوی پیراهن به کنعان خانه روشن میکند
بیخبری ز پای خم، برد به سیر عالمم
ورنه به اختیار کس، ترک وطن نمیکند
بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران
بال بلبل را خیال دست گلچین میکند
یک دل به جان رساند من دردمند را
با صد دل شکسته صنوبر چه میکند؟
ای بحر، از حباب نظر باز کن، ببین
کاین موج بیقرار به ساحل چه میکند
یک دل، حواس جمع مرا تار و مار کرد
زلف شکسته تو به صد دل چه میکند؟
یک بار سر برآر ز جیب قبای ناز
دست مرا ببین به گریبان چه میکند
ازسر مستی صراحی گردنی افراخته است
آه اگر دست گلوگیر عسس گردد بلند
یکباره بستن در انصاف خوب نیست
دیوار باغ را مکن ای باغبان بلند
غفلت زدگان دیدهٔ بیدار ندانند
از مردهدلی قدر شب تار ندانند
غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را
دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
مصرع برجستهام دیوان موجودات را
زود میآیم به خاطر، گر فراموشم کنند
خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند
چون کمان در خانهٔ خویشند هر جا میروند
چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان
روشندلان به یک دو نفس پیر میشوند
بریز بار تعلق که شاخههای درخت
نمیشوند سبکبار تا ثمر ندهند
شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق
در شنیدن بر سخنور من احسان نهند!
درکوی مکافات، محال است که آخر
یوسف به سر راه زلیخا ننشیند
گفتم از گردون گشاید کار من، شد بستهتر
آن که روشنگر تصور کردمش، زنگار بود
زود میپاشد ز هم در پیری اوراق حواس
آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود
بر نمیدارد زمین خاکساری امتیاز
در فتادن، سایهٔ شاه و گدا یکسان بود
دیوانهٔ ما را نخریدند به سنگی
در کوچهٔ این سنگدلان چند توان بود؟
دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود
ورنه کوتاهی ازان زلف گرهگیر نبود
عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت
عالم خاک کم از عالم تصویر نبود
شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست
بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود
گر گلوگیر نمیشد غم نان مردم را
همه روی زمین یک لب خندان میبود
روزگاری است نرفتیم به صحرای جنون
یاد مجنون که عجب سلسله جنبانی بود!
من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی
بلای چشم کبود تو آسمانی بود
یاد آن جلوهٔ مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که از خاطر ساحل برود
هر که باری ز دل رهروان بردارد
راست چون راه، سبکبار به منزل برود
حسرت اوقات غفلت چون ز دل بیرون رود؟
داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟
سراب، تشنهلبان را کند بیابان مرگ
خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است
ریشه در دل میکند خاری که در پا میرود
رفتی و از بدگمانیهای عشق دوربین
تا تو میآیی به مجلس، دل به صد جا میرود
در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیست
کاروان در کاروان سنگ ملامت میرود!
در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیست
دختر رز با سیه مستان به خلوت میرود
روشنگر وجود بود آرمیدگی
آیینه است آب چو هموار میرود
جایی نمیروی که دل بدگمان من
تا بازگشتن تو به صد جا نمیرود
از پاشکستگان چراغ است تیرگی
زنگ کدورت از دل عاقل نمیرود
هر جلوهای که دیدهام از سروقامتی
چون مصرع بلند ز یادم نمیرود
هیچ کس عقدهای از کار جهان باز نکرد
هر که آمد گرهی چند برین کار افزود
میشود خون خوردن من ظاهر از رخسار یار
از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود
میشود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید
جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود
محراب صبح گوشهٔ ابرو بلند کرد
ساقی مهل نماز صراحی قضا شود
به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند
که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
آن که از چشم تو افکند مرا بی تقصیر
چشم دارم به همین درد گرفتار شود
عشق فکر دل افگار ز من دارد بیش
دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود
میخوردن مدام مرا بیدماغ کرد
عادت به هر دوا که کنی بیاثر شود
بر گشاد دل من دست ندارد تدبیر
به دریدن مگر این نامه ز هم باز شود
طی شد ایام برومندی ما در سختی
همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود
گل بی خار درین غمکده کم سبز شود
دست در گردن هم، شادی و غم سبز شود
سیل دریا دیده هرگز بر نمیگردد به جوی
نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکن
عشق اگر بر سنگ اندازد نظر، آدم شود
دریا شود ز گریهٔ رحمت، کنار من
از چشم هر که قطرهٔ اشکی روان شود
هر نسیمی میتواندخضر راه او شدن
هر که چون برگ خزان آماده رفتن شود
بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست
کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود؟
این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا
ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود
یا سبو، یا خم می، یا قدح باده کنند
یک کف خاک درین میکده ضایع نشود
که رو نهاد به هستی، که از پشیمانی
نفس گسسته به معمورهٔ عدم نشود؟
تا دل نمیبرم زکسی، دل نمیدهم
صیاد من نخست گرفتار من شود
اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود
پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود
عمرها رفت که چون زلف پریشان توام
زیر پای تو شبی گر به سر افتم چه شود
نچیده گل ز طرب، خرج روزگار شدم
چو غنچهای که به فصل خزان گشاده شود
چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود
مرا به خندهٔ شادی دهان گشاده شود
مشو ز وحدت و کثرت دوبین، که یک نورست
که آفتاب شود روز و شب ستاره شود
به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است
پر شکسته خس و خار آشیانه شود
دست بر دل نه که در بحر پر آشوب جهان
شاهد عجزست هر دستی که بالا میشود
موج سراب، سلسله جنبان تشنگی است
پروانه بیقرار ز مهتاب میشود
نسبت به شغل بیهدهٔ ما عبادت است
از عمر آنچه صرف خور و خواب میشود
دست هر کس را که میگیری درین آشوبگاه
بر چراغ زندگی دست حمایت میشود
چندان که در کتاب جهان میکنم نظر
یک حرف بیش نیست که تکرار میشود
دور نشاط زود به انجام میرسد
می چون دو سال عمر کند، پیر میشود
روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز میشود
گر شکر در جام ریزم، زهر قاتل میشود
چون صدف گر آب نوشم، عقدهٔ دل میشود
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان میشود
بال شکسته است کلید در قفس
این فتح بی شکستگی پر نمیشود
دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت
اندوه روزی از دل ما کم نمیشود
نتوان به آه لشکر غم را شکست داد
این ابر از نسیم پریشان نمیشود
رشتهٔ پیوند یاران را بریدن سهل نیست
چهرهٔ برگ خزان، زرد از جدایی میشود
همچو پروانه جگر سوختهای میباید
که ز خاکستر ما بوی محبت شنود
رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهد
بگذارید که آوازه جنت شنود
مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش ؟
کسی که زندگی پایدار میخواهد
چنین که نالهٔ من از قبول نومیدست
عجب که کوه صدای مرا جواب دهد
دهن خویش به دشنام میالا زنهار
کاین زر قلب به هر کس که دهی باز دهد
بی حاصلی است حاصل دل تا بود درست
این شاخ چون شکسته شود بار میدهد
با خون دل بساز که چرخ سیاه دل
بی خون ،به لاله سوخته نانی نمیدهد
زلیخا چشم یاری از صبا دارد،نمیداند
که بوی پیرهن چشم چون دستار میباید
در سلسلهٔ یک جهتان نیست دورنگی
یک ناله ز صد حلقهٔ زنجیر برآید
ز بس خاک خورده است خون عزیزان
به هر جا که ناخن زنی خون برآید
ز شرم گنه، سرو موزون ز خاکم
سرافکنده چون بید مجنون برآید
از در حق کن طلب شکستهدلان را
شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید
نگاهبانی خوبان شوخ چشم بلاست
چو گل ز باغ رود باغبان بیاساید
امید دلگشایی داشتم از گریهٔ خونین
ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید
لاله دارد خبر از برق سبکسیر بهار
که نفس سوخته از خاک بدر میآید
آمد کار من ورشته تسبیح یکی است
که ز صد رهگذرم سنگ به سر میآید
رویگردان نشود صافدل از دشمن خویش
آخر آیینه به بالین نفس میآید
ناکسی بین که سر از صحبت من میپیچد
سر زلفی که به دست همه کس میآید
در دل صاف نماند اثر تیغ زبان
زخم این آینه چون آب به هم میآید
نماند از سردمهریهای دوران در جگر آهم
درختی را که سرما سوخت، دودش بر نمیآید
بر آن رخسار نازک از نگاه تند میلرزم
که طفل شوخ، دست خالی از بستان نمیآید
ز خواب نیستی برجستهام از شورش هستی
ز دست من بغیر از چشم مالیدن نمیآید
من آن شکسته پر و بال طایرم چون چشم
کز آشیانه پریدن ز من نمیآید
در آتشم که چوآب گهر ز سنگدلی
به کام تشنه چکیدن ز من نمیآید
عبث مرغ چمن بر آب و آتش میزند خود را
گل بی شرم از آغوش خس بیرون نمیآید
در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشی
صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمیآید
به پای خم برسانید مشت خاک مرا
که دستگیری من از سبو نمیآید
کشتی عقل فکندیم به دریای شراب
تا ببینیم چه از آب برون میآید!
از دل خستهٔ من گر خبری میگیری
برسان آینه را تانفسی میآید
خراب حالی این قصرهای محکم را
ز روزن نظر اعتبار باید دید
مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم عالم دو بار باید دید!
شکسته حالی من پیش یار باید دید
خزان رنگ مرا در بهار باید دید
بنمایید بجز آینه و آب، کسی
که به دنبال سرم روز سفر میگرید
هر جا که کند گرد غم از دور سیاهی
زیر علم بادهٔ روشن بگریزید
از قید فلک بر زده دامن بگریزید
چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید
ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست
چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید
احوال من مپرس، که با صد هزار درد
میبایدم به درد دل دیگران رسید
نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من به جا
ساغر یک بزم میباید مرا تنها کشید
آه ازین شورش که ناز دولت بیدار را
از سبک قدران سنگین خواب میباید کشید
مدتی سجادهٔ تقوی به دوش انداختی
چند روزی هم سبو بر دوش میباید کشید
گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده است
باغ را چون ابر در آغوش میباید کشید
میدان تیغ بازی برق است روزگار
بیچاره دانهای که سر از خاک برکشید
فریب زندگی تلخ داد دایه مرا
ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید
میزنم بر کوچهٔ دیوانگی در این بهار
بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید
یوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟
ای به همت از زلیخا کمتران، غیرت کنید!
چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک؟
که رخ به خون جگر شسته لاله میروید
صحبت صافدلان برق صفت در گذرست
هر چه دارید به می در شب مهتاب دهید
Powered By BLOGFA.COM