اگر بینی در این دیوان اشعار

خرابات و خراباتی و خمّار

 

 بت و زُنّار و تسبیح و چلیپا

مغ و ترسا و گبر و دیر و مینا

 

 شراب و شاهد و شمع و شبستان

خروش بربط و آواز مستان

 

 می و میخانه و رند خرابات

حریف و ساقی و نرد و مناجات

 

 نوای ارغنون و ناله نی

صبوح و مجلس و جام پیاپی

 

 خم و جام و سبوی میفروشی

حریفی کردن اندر باده نوشی

 

 زمسجد سوی میخانه دویدن

در آنجا مدتی چند آرمیدن

 

گرو کردن پیاله‏ی خویشتن را

نهادن بر سر مِی جان و تن را

 

گل و گلزار و سرو و باغ و لاله

حدیث شبنم و باران ژاله

 

خط و خال و قد و بالا و ابرو

عذار و عارض و رخسار و گیسو

 

 لب و دندان و چشم شوخ سرمست

سر و پا و میان و پنجه و دست

 

 مشو زنهار از این گفتار در تاب

برو مقصود از آن گفتار دریاب

 

مپیچ اندر سر و پای عبارت

اگر هستی ز ارباب اشارت

 

 نظر را نغز کن تا نغز بینی

گذر از پوست کن تا مغز بینی

 

 کجا گردی ز ارباب سرائر

نظر گر بر نداری از ظواهر

 

 چو هر یک را از این الفاظ جانی است

به زیر هر یک از اینها جهانی است

 

 تو جانش را طلب، از جسم بگذر

مُسمّا جوی باش از اسم بگذر

 

 فرو نگذار چیزی از دقایق

که تا باشی زاصحاب حقایق

 

 از : دیوان"مغــربـــِی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 23:43  توسط حسين حجت  |