گفتا: تو از کجائی کاشفته می نمایی ؟

گفتم: منم غریبی، از شهر آشنایی.

گفتا: سر چه داری، کز سر خبر نداری؟

گفتم:  بر آستانت دارم سر گدایی .

گفتا: کدام مرغی، کزاین مقام خوانی؟

گفتم : که خوش نوایی، از باغ بینوایی.

گفتا: زقید هستی، رو مست شو که رستی.

گفتم: به می پرستی، جستم زخود رهایی.

گفتا : جوی نیرزد گر زهد و توبه ورزی.

گفتم: که توبه کردم، از زهد و پارسائی

گفتا: به دلربائی ما را چگونه دیدی؟

گفتم: چو خرمنی گل، در بزم دلربائی.

گفتا: من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم.

گفتم : به از ترنجی، لیکن به دست نایی.

گفتا: چرا چو ذره، با مهر عشق بازی؟

گفتم: از آنکه هستم سرگشته هوایی.

گفتا بگو خواجو در چشم ما چه بیند؟

گفتم: حدیث مستان سرّی بود خدایی

از: خواجوی کرمانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 1:1  توسط حسين حجت  |