http://img1.tebyan.net/Big/1391/09/77213174216787185192204206361451606018222.jpg

 

آن کشته که بردند به يغما کفنش را

تير از پي تير آمد و پوشاند تنش را

 

خون از مژه ميريخت به تشييع غريبش

آن نيزه که ميبرد سر بي بدنش را

 

پيراهني از نيزه و شمشير به تن کرد

با خار عوض کرد گل پيرهنش را

 

زيبا تر از اين چيست که پروانه بسوزد

 شمعي به طواف آمده پرپر زدنش را

 

آغوش گشايد به تسلاي عزيزان

يا خاک کند يوسف دور از وطنش را

 

خورشيد فروزان شده در تيرگي شام

تا باز به دنيا برساند سخنش را

 

از : فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۴ساعت 11:15  توسط حسين حجت  |