تا نشویید به می دفتر دانایی را

نتوان پای زدن عالم رسوایی را

آنکه سر باخت به صحرای هوس می داند

که چه سود است به سر این سر سودایی را

سر نوشت ازلی بود که داغ غم عشق

جای دادند به دل لاله ی صحرایی را

برو از گوشه نشینان خرابات بپرس

لذت خلوت و خاموشی و تنهایی را

دعوی عشق و شکیبا ز کجا تا به کجا

عشق در هم شکند پشت شکیبایی را

نیست جایی که نه آنجاست، ولیکن جویید

در دل خویشتن آن دلبر هر جایی را

برو ای عاقل و از دیده ی مجنون بنگر

تا ببینی همه سو، جلوه ی لیلایی را

یافتم عاقبت این نکته کزو یافته اند

دلفریبان همه سرمایه ی زیبایی را

وحدت از خاک در میکده ی وحدت ساخت

سرمه ی روشنی دیده ی بینایی را

 

 

 از : وحــدت کرمــانشاهــی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 19:44  توسط حسين حجت  |