|
هزار گل اگرم هست ، هر هزار تویی گل اند اگر همه اینان ، همه بهار تویی
به گرد حسن تو هم ، این دویدگان نرسند پیاده اند حریفان و شهسوار تویی
زلال چشمه ی جوشیده از دل سنگی الا که آینه ی صبح بی غبار تویی
دلم هوای تو دارد ، هوای زمزمه ات بخوان که جاری آواز جویبار تویی
به کار دوستی ات بی غشم ، بسنج مرا به سنگ خویش که عالی ترین عیار تویی
سواد زیستن را ، ز نقش تذهیبت به جلوه آر که خورشید زرنگار تویی
نه هر حریف شبانه ، نشان یاری داشت بدان نشانه که من دانم و تو ، یار تویی
برای من ، تو زمانی ، نه روز و شب ، آری که دیگران گذرانند و ماندگار تویی
تو جلوه ی ابدیت به لحظه می بخشی که من هنوزم و در من همیشه وار تویی
از : زنده یاد، حسین منزوی
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 10:4  توسط حسين حجت
|
|
|