مهربان آمدی _ ای عشق به مهمانی من

پر شد از بوي خوشت خلوت روحاني من

 

خوش برآورده سر از باغِ تماشاي وجود

سر‌و ناز تو به سر فصل زمستاني من

 

هيچ كس غيرِ تو ـ‌ اي خرمي ديده! ـ نخواند

حرف ناخوانده دل از خط پيشاني من

 

مي‌كنم گريه منِ سوخته تا خنده زند

گل روي تو در آيينه باراني من

 

بي‌قرار آمدي و رفت قرارم از دست

بنشين تا بنشيند دل توفاني من

 

آفتابي شدي و يكسره آبم كردي

شد حرير نگهت جامه عريانی من

 

بشكن ـ‌ ای بغض! ـ‌ و فرو ريز كه در خانه دل

مي‌زند شعله به جان آتش پنهانی من

 

هر چه گفتند و بگويند به پايان نرسد

قصه زلف تو و شرح پريشانی من

 

از : نصرالله مردانی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 9:36  توسط حسين حجت  |