آنگاه زني كه كودكي در آغوش داشت گفت : اي پيامبر با ما از فرزندان سخن بگو. و او گفت : فرزندانِ شما فرزندان ِشما نيستند. آن ها پسرها و دختران ِخواهشي هستند كه زندگي به خويش دارد. آن ها به واسطه ي شما مي آيند ،اما نه از شما ، و با آن كه با شما هستند ،اما از آنِ شما نيستند . شما مي توانيد مهرِ خود را به آنها بدهيد، اما نه انديشه هايِ خود را ، زيرا كه آنها انديشه هاي خود را دارند. شما مي توانيد تنِ آنها را در خانه نگاه داريد ، اما نه روحشان را ، زيرا كه روح ِآنها درخانه ي فرداست ،كه شما را به آن راه نيست ، حتي در خواب. شما مي توانيد بكوشيد تا مانندِ آنها باشيد ، اما مكوشيد تا آنها را مانندِ خود سازيد. زيرا كه زندگي واپس نمي دهد و در بندِ ديروز نمي ماند. شما كماني هستيد كه فرزندتان مانندِ تيرِ زنده اي از چله ي آن بيرون مي جهد. كمانگير است كه هدف را در مسيرِ نامتناهي مي بيند ،و اوست كه با قدرتِ خود شما را خم مي كند تا تيرِ او را تيز پر و دور رس به پرواز در آوريد. بگذاريد كه خم شدنِ شما در دستِ كمانگير از روي شادي باشد؛ زيرا كه او هم به تيري كه مي پرد مهر مي ورزد و هم به مكاني كه در جا مي ماند. برگرفته از کتاب پیامبر - نوشته جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۸ساعت 23:23  توسط حسين حجت
|
|
|