|
چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟ نه هنگام گل و فصل بهارست؟ نگفتم با لبان بسته ی خویش خروش از چشم من نشنید گوشت؟ اگر جانت ز جانم آگهی داشت کنار خانه ی ما کوهسارست چو شمع مهر خاموشی گزیند ز ماه و پرتو سیمینه ی او نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست بیا با هم شبی آنجا سرآریم خیالت گرچه عمری یار من بود بیا امشب شرابی دیگرم ده دل دیوانه را دیوانه تر کن بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست بیا… اما نه، خوبان خود پرستند اگر یک دم شرابی می چشانند درین شهر آزمودم من بسی را تو هم هر چند مهر بی غروبی گذشتم من ز سودای وصالت
از: سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ساعت 12:35  توسط حسين حجت
|
|
|