من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

 

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

 

من حسرت پرواز ندارم به دل ، آری

در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

 

ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را

کش مردم آزاده بگویند مریزاد

 

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد؟

 

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم

یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

 

مگذار که دندان زده ی غم شود ای دوست

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

 محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۰ساعت 16:29  توسط حسين حجت  |