|
در عشق خوشا مرگ که این بودنِ ناب است ****** دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق ****** شاهد سرمدی تویی عشق هزار ساله را ****** هر چه گفتم جملگی از عشق خاست حشمتِ این عشق از فرزانگی ست دل چو با عشق و خرد همره شود گر درین راه طلب دستم تهی ست ****** گزیده اشعار هوشنگ ابتهاج با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست ****** رندان نبریدند دل از دست درازی ****** چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را ****** ای گل در آرزویت جان و جوانیم رفت ****** چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی ****** من آن ابرم که میخواهد ببارد دل تنگم غریب این در و دشت ****** عکس نوشته اشعار هوشنگ ابتهاج ****** پرنده می داند ****** زیباترین اشعار هوشنگ ابتهاج دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت ****** بدین نشان که تویی ای دلِ نشسته به خون ****** جز بند نیست چارهی دیوانه و گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست ****** تا من بودم نیامدی، افسوس! ****** ای دوست شاد باش که شادی سزای توست صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر ****** شراب خون دلم میخوری و نوشت باد ****** در گشودند به باغ گل سرخ ****** باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست خاموشی لبم نه ز بیداری و رضاست من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ دستی به سینه ی من شوریده سر گذار زین موج اشک تفته و توفان آه سرد باری امید خویش بدلداریم فرست گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز ****** خاک سیه مباش که کس برنگیردت ****** سحرگاه در چمن خوشرنگ شد گل به دل گفتم که ناز است این، میندیش ****** داغ و درد است همه نقش و نگار دل من ****** ای جنگل! ای پیوسته پاییز ****** امان نمیدهی ای سوزِ غم به سازِ دلم ****** عمریست که ما منتظر باد صباییم ****** خوش سایه روشنی است تماشای یار را ****** روزگارا قصد ایمانم مکن کبریای خوبی از خوبان مگیر گم مکن از راه، پیشاهنگ را گر بدی گیرد جهان را سربهسر چون ترازویم به سنجش آوری ****** چه شیرین و چه خوشبوست ****** سر به سودایی نیاوردم فرود آن قَدر از خواهشِ دل سوختم ****** زیر سرپنجهی گرگیم و جگرها خون است ****** این باد خوش نفس، به مراد تو می وزد ****** داغ ماتم هاست بر جانم بسی ****** تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد ****** هر نفس عشق می کشد ما را آستین بر جهان برافشانم ****** شبچراغی چون تو، رشک آفتاب چون تویی دیگر کجا آید به دست ****** آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید ****** گلوی مرغ سحر را بریده اند و هنوز ****** ای که چون خورشید بودی با شکوه برگذشتی عمری از بالا و پست ****** چشم گریان تو نازم، حال دیگرگون ببین بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست مانده ام با آب چشم و آتش دل، ساقیا رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار سایه دیگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه ****** ما قصهٔ دل جز به برِ یار نبردیم … ****** چه خواهی از سر من ****** تا کی کنی پریشان دل های مبتلا را ****** محتاج یک کرشمه ام ای مایهٔ امید ما با امید صبح وصال تو زنده ایم ****** بامدادان که کبوترها ****** صبرِ تلخم گر بر و باری نداد پاره پاره از تنِ خود می بُرم من درین بازی چه بردم؟باختم! باختم، اما همی بُرد من است زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست از دو پیـراهن بلا آمد پدید گر چنین خون میرود از گُردهام ****** صد ره به رخ تو در گشودم من جان مایه ی آن امید لرزان را می سوختم و مرا نمی دیدی تا من بودم نیامدی، افسوس! ****** ﺍﯼ ﺷﺎﺩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ****** منظورِ من چون برق خنده ای زد و ****** دیوانه چون طغیان کند از زلف لیلی حلقه ای ****** از پیش و پس قافلهٔ عمر میندیش ****** تیر غم دنیا به دل ما نرسد این ره، تو به زهد و علم نتوانی یافت ****** یاری کن ای نفس که درین گوشه قفس صبـر پیمبـرانه ام آخر تمام شد! ****** حکایت از چهکنم سینه سینه درد اینجاست نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری است بیا که مسئله ی بودن و نبودن نیست بهار آن سوی دیوار ماند و باد خوشش به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است ****** باز طوفان شب است شعله می لرزد در تنهایی ****** چون باد میروی و به خاکم فکندهای حس و هنر به هیچ، ز عشق بهشتیام اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست بگذشتی و ز خرمن دل شعله سرکشید بی او چه بر تو می گذرد سایهای شگفت
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 10:38  توسط حسين حجت
|
|
|