|
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است دهقان به تعجب سر انگشت گزان است دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید نزدیک رز آید در رز را بگشاید یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید دهقان چو درآید و فراوان نگردشان وانگه به تبنگوی کش اندر سپردشان بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان رگها ببردشان ستخوانها شکندشان از بند شبانروزی بیرون نهلدشان آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان خونشان همه بردارد و بردارد جانشان سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان چون در نگرد باز به زندانی و زندان گل بیند چندان و سمن بیند چندان منوچهری دامغانی
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ساعت 15:35  توسط حسين حجت
|
|
|