|
نام که گذشت بر زبانم کاتش بنهاده در دهانم از پای در آردم بناچار این غم که نهٰاده سر به جانم بی طلعت تو نمیدهد نور خورشید زمین و آسمانم جز من دگری نمیشناسد گوئی غم و درد را ضمانم کاهید ز درد هجر جسمم پوسید ز غصه استخوانم در بزم وصٰال چون غریبم در فصل بهٰار چون خزانم آزردگئی ندارم از هجر آزردهٔ وصل بیش از آنم فریاد که آتش فراقت بگداخته مغز استخوانم در حسن بلای روزگاری درماندهٔ روزگار از آنم تا پیش تو روی بر زمینم میپنداری بر آسمانم وصفت چو کنند، جمله گوشم نامت چو رود همه زبانم هر چند که سوخت است صبرم هر چند که زار و ناتوانم بنشینم و خو کنم به هجران وَر جان برود فدای جانان هر چند وفا نکرد با من دستش نکنم رها ز دامن در دام نیفتدم بکونین عنقا نگرفته کس به ارزن شب نیست که من ز دوری او نزدیک نمیشوم به مردن چون میوهٔ نارسم به گیتی هرگز نرسم به مدعا من حیران علاج شد طبیبم آماده شوید هان به شیون ما هم چو شمٰا صنم پرستیم پرهیز ز ما مکن برهمن بردند قرار و صبرم از دل حسن آن روی و لطف آن تن کس نیست که دستشان بگیرد بنگر که چه میکنند با من شیرین لب من ز شور عشقت آماده شراب و شاهد و من ز آن چشم نمیروم به خمار ز آن روی نمیروم به گلشن مست است دماغ من به بوئی این مور چه میکند به خرمن خفاش ز نور بینصیب است خورشید اگر کند نشیمن دردم نکشید ننگ درمان دودم نشناخت راه روزن ای لطف و صفٰای تو به خروار وی جور و جفای تو به خرمن هر چند نباشدم تحمل هر چند که نیست صبر با من بنشینم و خو کنم به هجران وَر جان برود فدای جانان آن چشم نظر بکس نینداخت کش واله و بیخبر نینداخت هرگز ز عتاب بر نیفروخت کاتش در خشک و تر نینداخت قامت نفراخت هیچ سروی تا پیش قدش سپر نینداخت نشناخت دگر ز غم سرا پای در پای تو هر که سر نینداخت مفتون تو زار سوخت در هجر وین راز ز دل بدر نینداخت ننهاد بنالهام شبی گوش یکبار بمن نظر نینداخت در هجر تو چشم وا نکردم تا لخت دل و جگر نینداخت بر خستهٔ ما نظر نیفکند بر مردهٔ ما گذر نینداخت یکبار تکلفی نفرمود کز رشک به دل شرر نینداخت گفتم نظری بخاکم انداز یکبار دگر، دگر نینداخت بنشینم و خو کنم به هجران وَر جان برود فدای جانان
+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ساعت 14:8  توسط حسين حجت
|
|
|