باز هوای سحرم آرزوست
خلوت و مژگان ترم آرزوست

شکوه ی غربت نبرم این زمان
دست تو و روی تو ام آرزوست

خسته ام از دیدن این شوره زار
چشم شقایق نگرم آرزوست

واقعه ی دیدن روی تو را
ثانیه ای بیشترم آرزوست

جلوه ی این ماه نکو را ببین
رنگ و رخ و روی تو ام آرزوست

این شب قدر است که ما با همیم؟
من شب قدری دگرم آرزوست

حسِّ تو را می کنم ای جان من
عزلت بیتی دگرم آرزوست

خانه ی عشاق مهاجر کجاست؟
در سفرت بال و پرم آرزوست

حسرت دل بارد از این شعر من
جام می ی در حرمم آرزوست ..

از: احمد عزیزی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 12:0  توسط حسين حجت  |