|
دشت هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آید! من در این آبادی،پی چیزی می گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری،ریگی،لبخندی.
پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد.
پای نی زاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم: چه کسی با من،حرف می زد؟ سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجه زاری سر راه، بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ و فراموشی خاک.
لب آبی گیوه ها را کندم، و نشستم،پاه در آب: من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است! نکند اندوهی،سر رسد از پس کوه. چه کسی پشت درختان است؟ هیچ،می چرد گاوی در کرد. ظهر تابستان است. سایه ها می دانند، که چه تابستانی است. سایه هایی بی لک، گوشه ای روشن و پاک، کودکان احساس!جای بازی اینجاست. زندگی خالی نیست: مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست. آری تا شقایق هست،زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت،بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا می خواند. از: سهراب
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12:42  توسط حسين حجت
|
|
|