|
هزار سال در این آرزو توانم بود تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود
تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم که روز آمدنت روزی که خواهد بود
زهی امید شکیب آفرین که در غم تو ز عمر خسته ی من هرچه کاست عشق افزود
بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای کزین بدآمده راه برون شدی نگشود
برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود
دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم که دشنه هاست در آن آستین خون آلود
چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ساعت 9:47  توسط حسين حجت
|
حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست
نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری است بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست
بیا که مسئله ی بودن و نبودن نیست حدیث عهد و وفا می رود ، نبرد اینجاست
بهار آن سوی دیوار ماند و باد خوشش هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست
به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست
جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست
از: هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ساعت 9:44  توسط حسين حجت
|
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست
” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
از : هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ساعت 9:42  توسط حسين حجت
|
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟ تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم زبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد
چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد
الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد
زمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدم زهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان دارد
ببین داس بلا ای دل مشو زین داستان غافل که دست غارت باغ است و قصد ارغوان دارد
درون ها شرحه شرحه است از دم و داغ جدایی ها بیا از بانگ نی بشنو که شرحی خون فشان دارد
دهان سایه می بندند و باز از عشوه ی عشقت خروش جان او آوازه در گوش جهان دارد
از : م . الف . سایه ابتهاج
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ساعت 9:40  توسط حسين حجت
|
زمان میان من و او جدایی افکنده است من ایستاده در اکنون و او در آینده است
چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت هنوز در پی آینده، حال گردنده است
به هر قدم قَدَری گفتم از زمان کَندَم کنون چو می نگرم او ز عمر من کنده است
که سر برآوَرَد از این ورطه جز کسی که هلاک کمند شوق کنارش به گردن افکنده است
بهانه ی کشش عشق و کوشش دل من همین غم است که مقصود آفریننده است
به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم که راه دورتر از عمر آرزومند است
تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن که پیش پای تو ترکیب من پراکنده است
به شاهراه طلب بیم نامرادی نیست زهی امید که تا عشق هست پاینده است
ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت بیا که با تو هنوزم هزار پیوند است
به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق مبین به کشته ی عاشق که عاشقی زنده است
هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ساعت 9:38  توسط حسين حجت
|
جاده دارد میشود در پیش رو باریک تر این پل لرزان که من پا روی آن بگذاشتم تنگنای رابطه هرقدر طولانی شود من اگر کوتاه می آیم، زمان هر نزاع- کاش این پایین تو را پیدا کنم، چون میشوند- از رگ گردن به من نزدیکتر بودی، ولی
از : اصغر عظیمی مهر
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:46  توسط حسين حجت
|
از ملاقات تو شاعر، بی مشاعر میرود! هرکسی در عشقبازی تازه کار و ناشی است، هر مسلمانی که یک شب می شود مهمان تو اوّل از روی تفنّن میشود اهل شراب، برخلاف آنچه می گویند، «عشق آتشین» من قطاری خارج از ریلم، ولی حس میکنم بخشی از آن ناشی از «بحران بی معشوقگی» ست آمدی و زود رفتی گاه یک مضمون ناب،
از : اصغر عظیمی مهر
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:45  توسط حسين حجت
|
بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد! من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم چرا حس میکنم در جای دوری که نمیدانم! مرا اینقدر در محدودیت نگذار! می میرم! نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم! به آرامی مرا توجیه کن، گر ساده دل هستم همه در موقع تصمیم گیری در پی عقلند!
از: اصغر عظیمی مهر
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:43  توسط حسين حجت
|
انتهای شک اگر انکار باشد بهتر است هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است
مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون نکن قبل هر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است
هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را در کنار صدق اگر مکار باشد بهتر است
بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیم راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است
روبروی خانه وقتی هرزه چشمی خانه کرد جای چشم پنجره دیوار باشد بهتر است
بوسه بااکراه شیرین تر از آغوش رضاست گاه جای اختیار اجبار باشد بهتر است
بوسه های مخفیانه غالبا شیرین ترند پشت پرده دست اگر در کار باشد بهتر است
در کنارم در امانی از گزند روزگار گل میان بازوان خار باشد بهتر است
گیسوانت را بپیچ این بار دور گردنم گاه اگر اعدام در انظار باشد بهتر است
تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتر است
چشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را دائما در حسرت دیدار باشد بهتر است
شکوه های کهنه اما چون لحافی چرکمُرد بعد از این هم گوشه ی انبار باشد بهتر است
قیمت دنیای جاویدان بهای مرگ نیست زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است
اصغر عظیمی مهر
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:39  توسط حسين حجت
|
بر هم بزن قانون نحس بیاساسی را وقتی اساساً بیگناهی نیست در عالم مرغ قفسزاد از قفس بیرون رَوَد؛ مردهست ما از شروع ارتباطی تازه میترسیم هر کس حواسش جمع باشد زود میمیرد جای «علوم اجتماعی» کاش بگذارند "اصغر عظیمی مهر"
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:37  توسط حسين حجت
|
بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد! من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم چرا حس میکنم در جای دوری -که نمیدانم- ! مرا اینقدر در محدودیت نگذار! می میرم! نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم! به آرامی مرا توجیه کن-گر ساده دل هستم- همه در موقع تصمیمگیری در پی عقل اند! اصغر عظیمی مهر
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:35  توسط حسين حجت
|
خزان عمر مرا نوبهار باید و نیست بهار عاطفه را برگ و بار باید و نیست
به جز دو دیده ی اختر فشان که من دارم نشان ز اختر شب زنده دار باید و نیست
غزاله های غزل در کمند بی هنری است دلی به داغ غزل داغدار باید و نیست
چراغ صاعقه ، فانوس آفتاب شکست شهاب بارقه در شام تار باید و نیست
نفیر زاغ و زغن ، در چمن نباید و هست صفیر مرغ غزل خوان ، هزار باید و نیست
کبوتران سحر را نشان چه می جویی؟ که روزنی به شب انتظار باید و نیست
مرا به غربت آیینه ها چه می خوانی؟ که دل چو آینه ی بی غبار باید و نیست
به روزگار ، که عمرم تباه گشت و هنوز فراغ خاطری از روزگار باید و نیست
مشفق کاشانی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:30  توسط حسين حجت
|
هر چند امیدی به وصال تو ندارم یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
در آینه ی چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سوی تو شتابان با این همه راهی به وصال تو ندارم
محمد رضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:24  توسط حسين حجت
|
گر چراغ شعر روشن ، در شب تارم نبود رای رفتن ، روی گفتن ، چشم بیدارم نبود
گر نبود این شبچراغ جاودان قرن ها در ظلام این شبستان راه دیدارم نبود
گر نبود آن پرسش خیام ز اسرار وجود راه بر هر یاوه ای اکنون جز اقرارم نبود
گر نوای نای رومی بر نمی شد در سماع از چنین زهر خموشی ، هیچ ، زنهارم نبود
مشعله در دست حافظ گر نبود ، آن دورها اندر اینجا ، روشنایی ، هیچ ، در کارم نبود
راستی زندان سرایی بود آفاق وجود گر چراغ شعر روشن ، در شب تارم نبود
محمد رضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:23  توسط حسين حجت
|
تو می روی و دیده ی من مانده به راهت ای ماه سفرکرده خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده سفر کردی و دارم از اشک روان آینه ای بر سر راهت
بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود در بارگه سلطنت عشق ، گناهت
آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم آینده ی خود در نگه چشم سیاهت
آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم بال و پر پرواز به خورشید نگاهت
بر خرمن این سوخته ی دشت محبّت ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟
از : مجمدرضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 13:22  توسط حسين حجت
|
|
|