|
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
از: مهرداد اوستا
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 11:17  توسط حسين حجت
|
گر چراغ شعر روشن ، در شب تارم نبود رای رفتن ، روی گفتن ، چشم بیدارم نبود
گر نبود این شبچراغ جاودان قرن ها در ظلام این شبستان راه دیدارم نبود
گر نبود آن پرسش خیام ز اسرار وجود راه بر هر یاوه ای اکنون جز اقرارم نبود
گر نوای نای رومی بر نمی شد در سماع از چنین زهر خموشی ، هیچ ، زنهارم نبود
مشعله در دست حافظ گر نبود ، آن دورها اندر اینجا ، روشنایی ، هیچ ، در کارم نبود
راستی زندان سرایی بود آفاق وجود گر چراغ شعر روشن ، در شب تارم نبود
محمد رضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 11:14  توسط حسين حجت
|
هر چند امیدی به وصال تو ندارم یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
در آینه ی چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سوی تو شتابان با این همه راهی به وصال تو ندارم
محمد رضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 11:13  توسط حسين حجت
|
تو می روی و دیده ی من مانده به راهت ای ماه سفرکرده خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده سفر کردی و دارم از اشک روان آینه ای بر سر راهت
بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود در بارگه سلطنت عشق ، گناهت
آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم آینده ی خود در نگه چشم سیاهت
آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم بال و پر پرواز به خورشید نگاهت
بر خرمن این سوخته ی دشت محبّت ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟
مجمدرضا شفیعی کدکنی
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 11:10  توسط حسين حجت
|
|
|