وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم


کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم


چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم


نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم


جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم


وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 

از: مهرداد اوستا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 11:17  توسط حسين حجت  | 

گر چراغ شعر روشن ، در شب تارم نبود

رای رفتن ، روی گفتن ، چشم بیدارم نبود

 

گر نبود این شبچراغ جاودان قرن ها

در ظلام این شبستان راه دیدارم نبود

 

گر نبود آن پرسش خیام ز اسرار وجود

راه بر هر یاوه ای اکنون جز اقرارم نبود

 

گر نوای نای رومی بر نمی شد در سماع

از چنین زهر خموشی ، هیچ ، زنهارم نبود

 

مشعله در دست حافظ گر نبود ، آن دورها

اندر اینجا ، روشنایی ، هیچ ، در کارم نبود

 

راستی زندان سرایی بود آفاق وجود

گر چراغ شعر روشن ، در شب تارم نبود

 

محمد رضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 11:14  توسط حسين حجت  | 

هر چند امیدی به وصال تو ندارم

یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم



ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی

در آینه ی چشم زلال تو ندارم

 

می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی

جز عشق جوابی به سوال تو ندارم

 

ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی

جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم

 

از خویش گریزانم و سوی تو شتابان

با این همه راهی به وصال تو ندارم

 

محمد رضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 11:13  توسط حسين حجت  | 

تو می روی و دیده ی من مانده به راهت

ای ماه سفرکرده خدا پشت و پناهت

 

ای روشنی دیده سفر کردی و دارم

از اشک روان آینه ای بر سر راهت

 

بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود

در بارگه سلطنت عشق ، گناهت

 

آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم

آینده ی خود در نگه چشم سیاهت

 

آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم

بال و پر پرواز به خورشید نگاهت

 

بر خرمن این سوخته ی دشت محبّت

ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟

 

مجمدرضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 11:10  توسط حسين حجت  |